سودای عشق

بگذاريد اين مطلب را با ذکر يک سوال آغاز کنيم. به نظر شما عشق چه بهايی دارد و يا بهتر بگوييم٬ تاوان آن چقدر است؟!
همه ما به نوعی عاشق شده ايم يا می شويم! ولی آنرا چگونه می بينيم؟ آيا عشق کالايیست که بين دو نفر رد و بدل می شود؟! امروزه همه با کيسه های زر و سيم مبادله اش می کنند و آنرا تضمين زندگی فردايشان می دانند. براستی آيا چنين چيزی ضامن سلامت زندگی آنان در آينده است يا در اين بين سودايی در حال شکل گرفتن است...؟!
"آقا کی داده و کی گرفته؟؟"
خب٬ من به شما می گويم. آنها می گيرند و شما هم می دهيد! مجبوريد که بدهيد...
تضمين يک زندگی سالم در شناخت بهتر طرفين از هم است. اصلا چرا اين تضمين يک طرفه تنظيم شده است؟! چه تضمينی هست که طرف مقابلتان شريک خوبی برای زندگی شما باشد؟
مهريه های سنگين تنها متضمن يک زندگی سياه در تونل وحشت است! کابوسیست که تمامی ندارد!! چيزی که بجای نزديکتر کردن زوجين به هم٬ آنها را در وضعيتی خوفناک نسبت به هم قرار می دهد. و کسی که عشقش را با سکه های طلای بيشتر می سنجد و آنرا با سال تولد يا وزن شريفش هم تراز می کند...
چنين فردی احساسش را با کسی شريک نشده است! تنها خودش را در اين وسط معامله می کند. تنها خود را قيمت گذاری کرده است...
اصلا بگذاريد به ديد يک معامله گر بنگريم!
می خواهيم کالايی بخريم که برچسب عشق روی آن زده اند! کالاهای جسمانی نيازهای روحی را برآورده نمی سازند٬ پس در اينجا فقط به دنبال ارضای خواهشهای نفسانی خود هستيم...! آخر کدام تاجر عاقلی کالايی را به اين قيمت معامله می کند؟!! چه کالايی اينقدر ارزش دارد که آنرا برای تمام عمر هم نزد خود نگاه دارد؟! با چنين هزينه ای کالاهای رنگارنگ بسياری می توان خريد که هرگاه خريدارش را دلزده کرد با کالای ديگری قابل تعويض است٬ و ناچار به نگهداری آن تا ابد هم نيست!! کالايی که گاهی از کابوسهای شبانه نيز ترسناک تر می شود...!
حال فرض کنيم تاجر نادانی هستيد و می خواهيد...٬ آخر با کدامين اعتبار چنين معامله ای را انجام می دهيد؟! گه خوردن آنهم با چشمان بسته؟!! کالايی که ممکن است روزی صاحب خريدارش شود و آنرا با خواسته های پست و بی پايانش معامله کند! و اين تازه آغاز ماجراست...
اما کالاهايی که دنبال چنين خريدارانی هستند! هيچ فکرش را کرده ايد که تنها يک احمق می تواند خواهان کالای بی ارزشی با چنين بهای گزافی باشد؟؟ چنين خريداری اگر پيدا شود و توانگر هم باشد٬ مطمئنا کالاهای لوکس تری نيز در کنار تو خواهد داشت و هر آن که اراده کند تو را از حيطه ديدگانش خارج می کند و چون زباله ای به دورت می اندازد! حال اين تويی و آن مهريه سنگينت که متضمن خوشبختی تو بود...!! و اگر دلالی بودی که به دنبال چنين چيزی می گشتی٬ بايد بدانی که هميشه اوضاع بدينگونه نخواهد بود. حال تو کالای دست دومی هستی که تنها به يک درد می خوری! وانگهی از قديم هم گفته اند سزای گران فروش نخريدن است... و اين کالای بی ارزش گران است که به مرور زمان بی ارزش تر می شود و خريدار خود را در موقعيتهای بهتری قرار می دهد. خريدار هميشه هست ولی يک کالای خريدنی هميشه در چشمان خريدار نيست! شايد هم اين معامله برنده ای نداشته باشد٬ آنگاه تو نيز چيزی بدست نخواهی آورد و هر دو با هم به دره حماقتهايتان سقوط خواهيد کرد...!
زندگی را بايد با عشق واقعی آغاز کرد و ادامه داد. زندگی می کنيم که بدست بياوريم نه از دست بدهيم! آنرا با چيزی نمی شود معامله کرد. اين خود ما هستيم که به زندگی معنا و مفهوم می بخشيم. نبايد آنرا با افکار پريشان ديگران بی معنا کرد...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵  |
 
 
بالا