ناکجا آباد

آن روز هم در حال اتمام بود. پسرک با چهره ای غمزده پیچاپیچ خیابانها را طی می کرد تا در گوشه ای از شلوغی شهر خود را گم کند. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. جز کوله باری از مشکلات که همیشه با او همراه بود...
رنگ پریده و حیران٬ خورشید را نگریست که با اکراه از او رخ بر می تافت و انوار طلایی اش را که از خجالت نارنجی فام گشته بود از نظرها پنهان می کرد.
ساعتها از پی هم گذشتند. خیابانها کم کم از جمعیت خالی می شد. او می ماند و ذهن درمانده ای که همچنان در دوردستها به نقطه ای نامعلوم امیدوار بود. چشمانش را بست. لحظاتی را به خاطر آورد که همیشه در رویاهایش بدان نزدیک می شد و باز از آن دور می گشت. خواست اینبار کمی از شیرینی اش را قبل رفتن مزه مزه کند که...
صدایی مهیب او را به خود آورد! توده ای سیاه که دیوانه وار به سویش می شتافت تا او را به یکباره در بر گیرد...
پسرک ایستاده بود و خیره می نگریست. فریادهای رهگذران نیز نتوانست او را از دنیای خیال برهاند. دوباره چشمانش را بست. لحظاتی بعد و در هیاهوی مردم با دردی سیاه یکپارچه شد.
تمامی صحنه ها به ناگاه محو شدند. حال خود را در سرزمینی عجیب می یافت که با سیمهای خاردار محصور شده بود. سرزمینی بی کران که ماسه های مواجش خروشان به دل آسمان سرد می کوبید.
تلاطم در وجود پسرک او را به دویدن واداشت. گریه امانش را بریده بود. خود را در مهلکه ای سخت گرفتار می دید که از آن گریزی نبود. فرار غیر ممکن بود...
سپس اصوات خفیفی را در اعماق وجودش حس کرد. چیزی نمی شنید و تنها می دوید تا اینکه صداها قویتر شد و او را از حرکت باز ایستاند. دیگر ماسه های خروشان در پی اش نبودند. انگار او داشت از خود می گریخت.
آن دورها پیرمردی را می دید که زمینی بی حاصل را شخم می زند. سوز سردی بر فراز خاک وزیدن گرفته بود. اشکهای معصومانه اش بر بالهای باد سوار شده بود تا صورت خشک پیرمرد را لمس کند. چهره بی حالتش چیز خاصی در ذهن پسرک تداعی می کرد...
او خودش را در وجود پیرمرد می دید. خود سالخورده اش را که تک و تنها به دنبال هیچ زمین مرده ای را زیر و رو می کند. از آنهمه پوچی به هراس افتاده بود. بار دیگر شروع به دویدن کرد. اما راه فراری نبود و این صحنه ها بودند که بارها و بارها تکرار می شدند.
از ناراحتی به زمین افتاد و زار زار گریست. او در سرنوشتی ناخواسته دست و پا می زد و خودخواسته به آن دامن می زد. بقدری در آن حال ماند که احساس کرد زمان از حرکت باز ایستاده. برخاست و برای اولین بار به آسمان بالا سرش نگاه کرد. تازه می دید که سیاره اش چقدر بی نور است. خورشیدی در آسمانش نمی تابد. یادش آمد که در دنیای قبلی تنها نبود. یادش آمد خورشید آنجا همواره می درخشید. آن سیاره هیچگاه خاموش نبود.
حیف که دیگر همه چیز تمام شده بود. دیگر راه بازگشتی نبود. سیاره او جایی برای ساختن نداشت. درک ساخته ها برایش دردناک بود. آرام بر زمین نشست و زانوانش را در بغل گرفت. او از آن دنیا هیچ نداشت. تنها یک دل پاک برایش به یادگار مانده بود. ولی آنها با دل بیچاره اش چه ها که نکرده بودند.
پسرک صورتش را بر زمین نهاد و به گذشته غمبارش فرو رفت. او این سرزمین خاموش را به دنیای پرفروغ گذشته ترجیح می داد٬ و تنهایی را به نامردمان آن روزگار پست. دلش لرزید. اشک در چشمانش حلقه زد. حال پسرک رنگین کمان بی رنگی را در آسمان تیره اش نقش می زد...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۸۶  |
 
 
بالا