داستان آفرینش

انفجاری رخ داد و افسانه ای خلق شد!
صورتگر قهار رويايی عظيم در سر می پروراند...
همه چيز کامل شده بود. حال می بايست آن را به کسی می داد که ببيند و تحسينش کند٬ و آنگاه آدمی را در ذهن خود ترسيم کرد...
فرشتگان گفتند: "خدايا! چه می کنی؟ او تو را ناسپاسی کند..."
ندا آمد که: "اين برترين آفريده من است!"
خلقت به پايان رسيده بود. آدمی پا بر عرصه گيتی نهاد... پس از چندی٬ درختی عجيب يافت!
"اين چيست؟؟"
"بدان دست نزن! بقيه هر چه هست از آن تو..."
"لابد اکسير جاودانگیست که مرا از آن بر حذر می داری! می خواهمش..."
"نه دلبندم! جاودانگی را به تو داده ام. اين ميوه هجران است٬ تو را از من دور می کند!"
"شايد مرا از تو برتر کند!!!"
و بدان دست زد٬ و اين اول ماجرا بود. نافرمانی آغاز شده بود...
"يادم است آن روز را که برای اولين بار قلبت را شکستم. چه قدر در غم من گريستی! ولی اهميتی نمی دهم٬ من در اينجا هم راحتم! با تو کاری ندارم..."
"عزيزم٬ من دوستت دارم. پس هر وقت نيازم داشتی صدايم کن..."
و نيازهايت را پاسخ گفت و او را شکر نگفتی!
سالها از پی هم آمدند و رفتند. هر آنچه خواستی و نخواستی به تو داد و باز نا فرمانی هايت پايانی نداشت...
"من اين را می خواهم."
"باشد عزيزم! از آن تو..."
"من آن را هم می خواهم!"
"آن هم مال تو! همه از آن تو..."
"خوابم می آيد."
و او چراغ آسمانش را خاموش کرد و رو اندازی نقره گون برايت گسترد...
"با تو قهرم!"
و باز به رسم هر ساله با دسته های رنگارنگ گل به استقبالت شتافت...
و تو همچنان در قهری و آشتی ناپذير!
"باشد! ولی من هميشه دوستت خواهم داشت. هر وقت نيازم داشتی صدايم کن..."

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵  |
 
 
بالا