داشتم روزگار خودم رو با دنیای امروز مقایسه می کردم!
یادم میاد در ایام کودکی سرگرمیم همیشه بازی با اسباب بازیهایی بود که یا برام ناشناخته بودن و یا هیجانی خاص توم بوجود می آوردن.
عاشق یه سگ بودم که بابام برام خریده بود! یه سگ کنترلی که کمتر کنترلش دست خودم بود. وقتی هم که بود بلد نبودم درست ازش استفاده کنم. همیشه جایی می رفت که نمی خواستم! یه ریز وق می زد. بدجور! اونم با صدای بلند...
همیشه ازش می ترسیدم. بی پدر عین سگای واقعی دنبالم می کرد. منم که بزدل مثل این اسکلا جیغ می زدم و فرار می کردم!
تیله های خوشگلی هم داشتم که نمی دونم چرا هر وقت پرتابشون می کردم بر می گشت می خورد تو ملاجم! فرقی نمی کرد بعدش کدوم ور برم. عین دود سیگار دیگرون که همیشه میاد سمت من، حتی اگه باد یه سمت دیگه بوزه.
لگو و پازل و ماشینهای آنچنانی و یه دنیا خرت و پرت دیگه هم داشتم که یا زیر دستم داغون شدن٬ یا به سرقت رفتن و برام داغونشون کردن! لگو که آخرش کار دستم داد و مهندس عمرانمون کرد. پازلها هم زندگیمو در بر گرفتن و خودمو تبدیل به یه پازل عجیب و غریب کردن!
بگذریم...
الان دیگه بچه ها به این چیزا فکر نمی کنن. دغدغشون شده بازیهای کامپیوتری و اسباب بازیشون موبایل و برنامه کودکشون هم شوهای خفن ماهواره که توش آقای ۵۰ سنتی با کرور کرور از این مانکنای محجبه می چرخونن و می لرزونن و آچارکشی می فرماین! قربونش برم یه فیلم سوپر تمام عیاره. دیگه کسی موسیقی گوش نمی کنه که...
ما که اونجوری زندگی کردیم آش و لاش از آب در اومدیم. اینا می خوان فردا چی بشن خدا می دونه!
نسل قدیم نمازگزار هم که الان دوران کهولتشون رو پشت سر می ذارن مدرن تر شدن! بیچاره ها دیگه نمی تونن سر پا وایسن عبادت کنن٬ مبله نماز می خونن! پاهاشونو دراز می کنن و پشت به مخده و یه چارپایه هم می ذارن زیر مهرشون که سطحش بیاد بالاتر. کنارم بساط چای و قلیون و پکی می زنن و گهگداری هم یه الحمد لله می فرستن آسمون! قبول باشه انشالا...
|
+| نوشته شده توسط
کاوه در جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶
|