از آنجا که همیشه باید ذهن من درگیر چیزهای بسیاری باشد و به محض فارغ شدن از بعضی توسط بعضی دیگر جایگزین شود٬ چندی پیش هم اتفاق تازه ای مرا تا حدی دچار سردرگمی و نگرانی کرد٬ که البته در نهایت ختم به خیر و تبدیل به احسن شد!
ماجرا هم از این قرار بود که در یک شب دل انگیز و ربانی تشکیلات بنده بطور خودسرانه و بدون اطلاع قبلی اینجانب تصمیم گرفتند که به جای ادرار٬ خون گریه کنند. اصولا دیدن خون مرا تا حد زیادی پریشان می کند٬ خصوصا که در جای نامناسبی هم خودنمایی کند. می دانستم اگر جلویش را بگیرم همانجا لخته می شود و واویلا! و اگر هم به آمدنش ادامه دهد از ترس قبض روح خواهم شد. بالاخره تصمیم گرفتم چشمانم را ببندم و بگذارم هر چه سریعتر گورش را از وجودم گم کند.
خوشبختانه زود بند آمد! سریع خودم را جمع و جور کردم و از برادرم خواستم تا مرا به نزدیکترین درمانگاه برساند. چند دقیقه ای رسیدیم. کسی قبل ما منتظر نبود و منشی پس از ثبت دفتری مرا به اتاق دکتر راهنمایی کرد.
باورکردنی نبود! کسی که قرار بود مرا معاینه کند جوانی بود که بیش از ۲۷ سال سن نداشت! به غایت زیبا و خوش اندام با چهره ای ظریف ولی مردانه. پشت میزش نشسته بود و با ورود من به نرمی لبخند زد. خواست که جلوتر بیایم و بنشینم. راستش از اینکه موش آزمایشگاهی پزشکی تازه بالغ (!) شده بودم احساس خوبی نداشتم. سلام کردم و نشستم و در جواب سوالش ماجرا را به اختصار تعریف کردم.
پرسید آیا اخیرا با کسی رابطه مشکوکی داشته ام یا خیر٬ که با جواب منفی من روبرو شد. بعد دستش را روی کلیه هایم گذاشت و کمی فشار داد و پرسید آیا درد دارم یا نه٬ که نداشتم. بعد خواست شلوار و شرتم را کامل درآورم تا ببیند اوضاع از چه قرار است٬ اما نکردم.
اصلا نمی دانم چه دلیلی دارد کسی در یک ملاقات ساده (!) آنهم ظرف دو دقیقه هم در مورد روابط خصوصی ام بپرسد و هم به بهانه کلیه ها پشتم را لمس کند و حالا هم بخواهد که برایش لخت شوم! دکتر است که باشد! من هم مهندسم!!
توضیح داد که ما مردیم و این هیچ اشکالی ندارد و نباید خجالت بکشم. خب من اصلا آدم خجالتی ای نیستم٬ فقط به همین سادگی ها برای کسی لخت نمی شوم! به او گفتم که بچه نیستم و با این حرفها گول نمی خورم! اصلا حالا که معتقد است اشکالی ندارد و خجالتی هم نباید در کار باشد٬ چرا خودش این کار را نمی کند؟!
دکتر بیچاره در بد مخمصه ای گیر کرده بود. از طرفی انگار اولین بیمارش بودم و نمی خواست به سادگی من را از دست بدهد و از طرفی دیگر آمادگی مواجهه با این درخواست را نداشت! سرخ شده بود. خجالت می کشید و سرش پایین بود. بالاخره تسلیم شد. شلوارش را درآورد. اشاره کردم که آن یکی را هم درآورد. با دودلی آن را هم درآورد. حالا نوبت بنده بود که این امر با سرعت هر چه تمامتر انجام گرفت. با نگاهی متعجب دستکشش را دست کرد و همینکه خواست معاینه را شروع کند با عقب نشینی من مواجه شد! گفت که دیگر چیست؟ می خواهی یک دستکش هم به تو بدهم؟!
خنده ام گرفته بود. گفتم که می تواند شلوارش را بالا بکشد و با خیال راحت کارش را بکند. هرچند که نگران بودم مبادا در حین معاینه علاوه بر مشکلم٬ چیزهای دیگری را هم با آن کشف کند! خوشبختانه زیاد طول نکشید و در نهایت برایم آزمایش کشت ادرار نوشت و گفت که هیچ مشکلی ندارم و همه چیزم عالیست. گفتم می دانم که همه چیزم عالیست و از تاییدش تشکر بسیار کردم! دوباره سرخ شد و گفت که منظوری ندارد. بعد با خنده پرسید که آیا واقعا از اینکه معاینه ام کرده خجالت کشیده ام؟ گفتم که نه! و اگر هم آن کار را با او کردم فقط به خاطر این بوده که بدانم چقدر به حرف هایی که می زند معتقد است و برای اعتمادسازی گام های سازنده برمی دارد...
|
+| نوشته شده توسط
کاوه در سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸
|