گذر از تناقض

سار در شهر جنون مرد
تا که با روح مترسک به هوا خاست
و جادوگر خاموش ندانست
این رقص و شعف پای بر افلاک ندارد

در خلوت شب باز نگاه تن تب دار
سیال پی نفسک بیمار روان شد
وآن خاک پر از شهوت و باروت
گویا که دگر راه به آفاق ندارد

هر دم خزد از پشت نقاب تلخک منحوس
تا خوش بنماید هوس خوشه خامش
و صبحی که خرامان شودش وسوسه عیش دوباره
آخر برود کاین گذر از ناقض عشاق ندارد

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷  |
 اولین جگرباش

به به! به به!
بازم مثکه تو محله خبراییه! یه عده بازی در آووردن و اینبار هم توپو انداختن تو حیاط ما!!
برین شیطونا! برین دم خونه خودتون بازی کنین!! می گیرم توپتونو پاره می کنما!!! (تازه یکیشونم اومده میگه بیا تو هم بازی!)
ای بابا! ول کن دستمو! چی می خوای؟! هان؟؟ اسم اولین بلاگر دگرباش رو؟! بی خیال! هان؟ نمیشه؟! آخه داستانش طولانیه! خب بیا بشین اینجا تو بغلم تا یواش یواش بت بگم!!!
حالا از کجا شروع کنم؟! آهان! راستش... خب... ببین... اول اولیشو که دقیقا یادم نیس! فک کنم مال یه سرخپوسته بود! هر چی با زبون آدمیزاد براش می نوشتم انگار نه انگار! هر چی باکومبا باکومبا هم کردم حالیش نشد! خیلی زبون نفهم بود. امکان کامنت گذوشتن با دود هم نبود. ناچارا بی خیالش شدم...
هوم؟ منظورت از ایرونیا بود؟ آآآ... اگه اشتباه نکنم اولیش سایت گی ایران بود که یه سری خوشحال از خودشون فانتزی در می کردن! بعد مدت کوتاهی هم سر و کله اپسیلونی پیدا شد که تو اون زمان برا خودش بی نهایتی بود. حس عجیبی داشت. جدی جدی ترکونده بود. همونطور که اگه الان تو از رو پام بلند نشی بری می ترکونمت!
خوبه! خیییلی ممنون...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۷  |
 
 
بالا