این روزها

سلام!
منو که می شناسین؟! آره همون! اینم مگنیته... (کلاغم!)
هفته پیش واسه اولین بار دیدمش. کلاغ خوبیه. زیاد قارقار نمی کنه. تازه عصرا با هم بیرونم می ریم...
یادم رفت بگم! دیروز براش یه قفس خریدم. خیلی خوشش اومده بود. سریع پرید توش و لنگ و پاچه شم دراز کرد. نبودید ببینین چقدر بامزه توش غلت می زد! ولی راستش همون روزای اول اتفاقی افتاد که مجبور شدم براش یه قلاده هم بخرم. البته همیشه گردنش نیست فقط وقتی می خوایم بریم بیرون.
آخه می دونین؟ روز اولی که با هم آشنا شدیم٬ بالشو گرفته بودم و داشتیم تو پاساژها چرخ می زدیم که چند تا دختر ما رو دیدن و شروع کردن به تیکه انداختن و خندیدن! تازه ادای مگنیت رو هم به خاطر اینکه کمی می لنگید در می آووردن و الکی براش قارقار می کردن. اونم عصبانی شد و یهویی پرید روشون و بهشون تجاوز کرد! طفلکی تقصیری نداشت. دست خودش نبود. یعنی بال خودش نبود. آخه تازه بالغه. صداش دورگه شده. بعضیا هم بی خودی شوخیشون می گیره و اذیتش می کنن.
سرتونو درد نیارم. خلاصه اینکه دخترا هم ازمون شکایت کردن و قاضی هم براش حکم قلاده صادر کرد که بندازم دور تشکیلاتش. البته من قلاده اونقدی پیدا نکردم. واسه همین مجبور شدم بندازم دور گردنش. ولی خوشم میاد روحیش خوبه. تازه وقتی قلاده شو می ندازم٬ تو خیابون پزشم می ده!
یه چیز دیگه! دیروز کلاس زبانم اسمشو نوشتم. آخه خیلی با استعداده. انقدر قشنگ صدای بوتیمار و زنبورگاوی رو در میاره که نگو. ولی همش می ترسم که همسایه ها واسه این سر و صداها ازمون شکایت کنن و مجبور شم پوزه بندم براش بخرم. پیش خودمون باشه! یه کمی سیاسی هم هست. تلویزیون که روشنه٬ هر کی رو پای تریبون می بینه می زنه زیر قارقار. انقدر قارقار می کنه که از حال می ره.
آخ اینو بگم! یه بار که داشت به ریش بعضیاشون می خندید (یعنی می قاررید) یه جفت دندون مصنوعی تو دهنش دیدم. تا گفتم مگنیت اینو از کجا آووردی٬ سریع پرید و رفت تو قفسش. هر کاری کردم بم چیزی نگفت ولی فکر کنم از ننه بزرگ اون پسر قرتیه کش رفته. پسره رو هم که همون روز نوکمالش کرده بود. (شاید چون نیومده بود سر قرار!)
خیلی گستاخه. امروز یه حرف بدم از نوکش شنیدم که مجبور شدم با چسب ببندمش. می ترسم با این حرکاتش یه روز کار دستمون بده. تازه دفترچه خاطرات منم یواشکی کش رفته بود و داشت می خوند که سر رسیدم. چشاش چهار تا شده بود. صحبت دوستام که می شه نوکش آب می افته! باید به فکر یه چشم بندم براش باشم...
"آهای مگنیت! تو دفترچه تلفن منو ندیدی؟؟"
"این چیه لای پرهات قایم کردی؟!"
"ئه! آدرس اون یکی وبلاگمو از کجا...؟!!"
"وایسا ببینم!"
"مگنیت؟؟"
"مگنیییت...؟!!"

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶  |
 رهیده از قفس

شش سال از رفتنت گذشت...
و من
همچنان
ماندنم را
به سوگ نشسته ام.
گویند که مرگ تنها رفیقیست
که همواره به عهد خود وفا کند!
و من
سالهاست
که آمدنش را
به انتظار نشسته ام...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۶  |
 ناکجا آباد

آن روز هم در حال اتمام بود. پسرک با چهره ای غمزده پیچاپیچ خیابانها را طی می کرد تا در گوشه ای از شلوغی شهر خود را گم کند. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. جز کوله باری از مشکلات که همیشه با او همراه بود...
رنگ پریده و حیران٬ خورشید را نگریست که با اکراه از او رخ بر می تافت و انوار طلایی اش را که از خجالت نارنجی فام گشته بود از نظرها پنهان می کرد.
ساعتها از پی هم گذشتند. خیابانها کم کم از جمعیت خالی می شد. او می ماند و ذهن درمانده ای که همچنان در دوردستها به نقطه ای نامعلوم امیدوار بود. چشمانش را بست. لحظاتی را به خاطر آورد که همیشه در رویاهایش بدان نزدیک می شد و باز از آن دور می گشت. خواست اینبار کمی از شیرینی اش را قبل رفتن مزه مزه کند که...
صدایی مهیب او را به خود آورد! توده ای سیاه که دیوانه وار به سویش می شتافت تا او را به یکباره در بر گیرد...
پسرک ایستاده بود و خیره می نگریست. فریادهای رهگذران نیز نتوانست او را از دنیای خیال برهاند. دوباره چشمانش را بست. لحظاتی بعد و در هیاهوی مردم با دردی سیاه یکپارچه شد.
تمامی صحنه ها به ناگاه محو شدند. حال خود را در سرزمینی عجیب می یافت که با سیمهای خاردار محصور شده بود. سرزمینی بی کران که ماسه های مواجش خروشان به دل آسمان سرد می کوبید.
تلاطم در وجود پسرک او را به دویدن واداشت. گریه امانش را بریده بود. خود را در مهلکه ای سخت گرفتار می دید که از آن گریزی نبود. فرار غیر ممکن بود...
سپس اصوات خفیفی را در اعماق وجودش حس کرد. چیزی نمی شنید و تنها می دوید تا اینکه صداها قویتر شد و او را از حرکت باز ایستاند. دیگر ماسه های خروشان در پی اش نبودند. انگار او داشت از خود می گریخت.
آن دورها پیرمردی را می دید که زمینی بی حاصل را شخم می زند. سوز سردی بر فراز خاک وزیدن گرفته بود. اشکهای معصومانه اش بر بالهای باد سوار شده بود تا صورت خشک پیرمرد را لمس کند. چهره بی حالتش چیز خاصی در ذهن پسرک تداعی می کرد...
او خودش را در وجود پیرمرد می دید. خود سالخورده اش را که تک و تنها به دنبال هیچ زمین مرده ای را زیر و رو می کند. از آنهمه پوچی به هراس افتاده بود. بار دیگر شروع به دویدن کرد. اما راه فراری نبود و این صحنه ها بودند که بارها و بارها تکرار می شدند.
از ناراحتی به زمین افتاد و زار زار گریست. او در سرنوشتی ناخواسته دست و پا می زد و خودخواسته به آن دامن می زد. بقدری در آن حال ماند که احساس کرد زمان از حرکت باز ایستاده. برخاست و برای اولین بار به آسمان بالا سرش نگاه کرد. تازه می دید که سیاره اش چقدر بی نور است. خورشیدی در آسمانش نمی تابد. یادش آمد که در دنیای قبلی تنها نبود. یادش آمد خورشید آنجا همواره می درخشید. آن سیاره هیچگاه خاموش نبود.
حیف که دیگر همه چیز تمام شده بود. دیگر راه بازگشتی نبود. سیاره او جایی برای ساختن نداشت. درک ساخته ها برایش دردناک بود. آرام بر زمین نشست و زانوانش را در بغل گرفت. او از آن دنیا هیچ نداشت. تنها یک دل پاک برایش به یادگار مانده بود. ولی آنها با دل بیچاره اش چه ها که نکرده بودند.
پسرک صورتش را بر زمین نهاد و به گذشته غمبارش فرو رفت. او این سرزمین خاموش را به دنیای پرفروغ گذشته ترجیح می داد٬ و تنهایی را به نامردمان آن روزگار پست. دلش لرزید. اشک در چشمانش حلقه زد. حال پسرک رنگین کمان بی رنگی را در آسمان تیره اش نقش می زد...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۸۶  |
 
 
بالا