عاشق های فاسق

شبه. همه خوابیدن. با هم٬ بی هم٬ رو هم٬ تو هم...
اینجا ساکته. منم دارم می خوابم. بدون تو!
چه خوب که حداقل ساکته. داره کم کم چشام رو هم میره...
میاو! میاو!
پیشته!!
میاااو! میااااااو!
ای کوفت!!! برو گم شو! تو دیگه از کجا پیدات شد؟! ول کنم نیست بی حیا. یه ریز داره ناله می کنه...
برو جای دیگه بساط فسق و فجورتو پهن کن بذار منم بکپم!
میاااو...
شبهای آخر بهارم که هست دارن سنگ تموم می ذارن! البته این بی ناموسا شب و روز نمی شناسن. دائم دارن لول می خورن.
میاااو...
بابام که همیشه نسبت به گربه ها ارادت خاصی داشته. یادمه از قدیم الایام اونا رو با چوب و چماق پذیرایی می کرده. متاسفانه این ژن تو من یه جورایی تحلیل رفته. ترجیح می دم بره رو اعصابم ولی حوصله دنبال کردنشونو ندارم. بابام معتقده که باید ترسوندشون تا اینورا پیداشون نشه. قربونشون برم گربه های این دوره و زمونه هم که احترام سرشون نمیشه! انگار نه انگار که آدمی گفتن گربه ای گفتن!
جالبه که نه تنها نمی ترسن و از محدوده خارج نمی شن بلکه حتی یه خونه اونورترم نمی رن! همونجا کارشونو می کنن. همونجا می زان. همونجا می خورن. همونجا می رینن. گهگداری واسه تنوعم که شده دست کس و کارشونو نمی گیرن برن خونه همسایه پیک نیک! بابامم که همچنان با اراده و جدیت اهداف پوچشو دنبال می کنه تا شاید یه گربه ای ترسید و دیگه نیومد. تازگی بهونه میاره که این گربه ها جدید هستن و می خواد یه جورایی ناکامی هاشو واسه ما توجیه کنه.
داشتم فکر می کردم بهتر بود بجای اینکه نیروی انتظامی به دخترا و پسرای مردم تو خیابون گیر بده که چرا آرایشت اینجوریه؟ چرا تنبونت اونجوریه؟ چرا زیباییهات زده بیرون؟ چرا مال اون یکی نزده بیرون و این حرفا... بیاد یه چیزی پای این گربه ها بکنه که نصفه شب آدمای از همه جا بی خبر رو هم تحریک نکنن هوس گشنی کردن به سرشون بزنه.
حداقل ما آدما می ریم یه گوشه بی سر و صدا کارمونو می کنیم. نه وقت و بی وقت جلوی همه اونم با سر و صدا معرکه بگیریم. خوشم میاد کلاه نیروی انتظامی حداقل واسه گربه ها پشم نداره!
البته ما که جزو قدیسین هستیم. تو خلوت هم کاری نمی کنیم. اینا رو واسه از ما بهترون گفتم...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶  |
 خواب آشفته

داشت دفترچه خاطراتشو ورق می زد. خاطراتی از آینده که در گذشته رقم خورده بود٬ و کلماتی که بوزینه وار بر صفحاتش می دویدن و جیغ می زدن...
گیج بود. یادش اومد روزی رو که براش نوشته بودن اون خاطرات رو!
اون روز٬ روز خواستگاریش بود. اما انگار یک جای کار اشکال داشت. شاید خودش! شاید خود او...
چه روزی بود! خدایا! کلمات پاک نمی شدن. همه چیز فقط ثبت می شد. همون روزی که گفت می خواهمت! ولی چرا اینگونه شد؟
باید حلقه ها رو دست می کردن...

 

یه آقایی اومد با دو تا حلقه. نه! چند تا آقا بودن. راستی چرا حلقه ها بهم وصل بود؟!
ما رو بردن! فکر کنم ماه عسل!! چه جای عجیبی بود. پر از میله های آهنی. چقدر تاریک. هیشکی نبود. شاید شب بود! آره٬ اونجا همیشه شب بود.
بالاخره ماه عسل هم تموم شد. باید می رفتیم. گفتن باید جشن بگیریم. ولی چرا بعد ماه عسل؟! مگه ما ازدواج نکرده بودیم؟ واسمون مهمونی گرفته بودن! چشمامونم بستن تا غافلگیرمون کرده باشن!!
چه جای بزرگ و وسیعی! همه اومده بودن٬ حتی کسایی که نمی شناختیم!! گفتن اینم گردنبنداتون. بهتون خیلی میاد. ما هم انداختیم گردنمون. نه! انداختن گردنمون. یه خورده کلفت بود. گردنمونو اذیت می کرد. ولی کادو بود. باید تحمل می کردیم.
بالاخره سر و صداها بلند شد. انگار باید می رقصیدیم. رو یه سکوی بلند که همه ما رو ببینن!
یادمه اون اول زیر پامون چهار پایه گذاشته بودن ولی موقع رقص دیگه نبود. خدایا! چقدر رقصیدیم. انقدر که دیگه از حال رفتیم. فکر کنم بعد ما رو آوردن پایین! خیلی رفتیم پایین...
آره! خیلی خسته بودیم. رفتیم تو تختای چوبیمون. باید می خوابیدیم. دیگه چیزی یادم نمیاد! دیگه از هیچی خبری نبود! حتی من و تو. آرامش بود. آرامش مطلق...
آره! اینجا نوشته. تو دفترچه خاطرات من و تو...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۶  |
 بر فراز ذهن

بیرون شو! اینجا هوایی نیست.
بیرون شو!
اینجا فقط آتش است...
در جهنم ذهنم خواهی سوخت.
رحمی نیست! نوری نیست!
اینجا پرستو آشیان ندارد.
اینجا تخمی بارور نخواهد شد...
بیرون شو! اینجا کلاغهایش هم پارس می کنند.
بیرون شو!
اینجا خاکستر نیز خاکستر می شود...
در جهنم پاکی خواهی سوخت.
اینجا سراب ذهن است.
بیرون شو! اینجا تابستانش نیز سرد است.
در جهنم سردش خواهی سوخت...
اینجا فقط مرگ است.
اینجا زمهریر ذهن من است.
بیرون شو! بیرون شو!
فریادهایت اینجا دفن خواهد شد در تابوت خیال.
اشکهایت سرد خواهد شد در تجسم محال.
اینجا را هوایی نیست.
بیرون شو! اینجا فقط آتش است.
در جهنم ذهنم خواهی سوخت...
اینجا فقط آتش است.
در جهنم سردش خواهی سوخت.
در جهنم سردش خواهی سوخت...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۶  |
 دور باطل

- چقدر سردمه!!
- هوا که سرد نيست!
- پس ميشه کاپشنتو بدی من بپوشم؟
- اون وقت سردم ميشه...
- هوا که سرد نيست!
- داره سرد ميشه.
- پس بريم خونه...
- نه! يه کم ديگه پيشم بمون.
- اون وقت از سرما می ميرم!
- هوا که سرد نيست!!!
  ......

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۶  |
 
 
بالا