<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در خلوتـــگاه</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 Dec 2009 16:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Caos En Todas Partes</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;کم مصیبت دارم واسه خودم٬ خونه هم که میام باید یه مشت خزعبل تحویل بگیرم! نمی دونم از کی تا حالا سر گرفتن چاه توالت هم باید سین جیم پس داد! پدر من٬ نکن این کارا رو! نشستی رو مبل روزنامه بدست زیرچشمی آدمو می پای که چی؟ چاه توالت گرفته که گرفته! دنبال مقصر می گردی؟! از کی تا حالا مردم باید قطر ان شونو تنظیم کنن تا تو گلوی جناب توالت گیر نکنه؟ پدر من٬ کـ ـون مردم که استاندارد نداره! تو باید توالتت رو استاندارد می ساختی که گاه و بی گاه هر چی داشته رو بالا نیاره! حالا خوبه من بدبخت اونقدر کم خورم که به پیشآب و پسآب نمی رسه. گرفتی کولیس آوردی چیو اندازه بگیری آخه؟ که ببینی این ان کـ ـلـ ـفـ ـت از کدوم کـ ـون گشاد در اومده؟! نکن پدر من٬ نکن! گیرم که فهمیدی کار کی بوده٬ آخرش چی؟ می خوای در توالت تابلوی ریدن ممنوع بزنی یا برای ریننده کالیبر مجاز تعیین کنی؟؟ کل کشور رو ان ورداشته تو گیر دادی به این چهار تیکه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;برو یکی رو بیار این مصیبتو درستش کنه٬ دست از سر ما هم بردار! می گیرم خودمو حلق آویز می کنما! اونوقت مجبور میشی تو این سرما بری دنبال کارای کفن و دفن. این دیگه مثل توالت سلطنتیت نیست که هی امروز و فردا کنی واسه رفع و از سر واکردن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 16:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Besos Y Abrazos</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;می دانم که نمی شود تو را دید! از این لن ترانی ها بسیار شنیده ام. کتابت هم که تو را مذکر می خواند. باشد٬ می دانم. اصلا شاید به همین دلیل هنوز هم کمی دوستت دارم! اما خودمانیم٬ بالاخره نفهمیدم که تو خدای یکتای منی یا چندان هم که وانمود می کنی دست تنها نیستی! آخر به تناوب در همان کتابت مفرد و جمع آمده ای. باشد٬ می دانم. حتما نمی خواهی از ناموست کسی چیزی بداند و در پستوی خانه نهانش کرده ای تا اقتدار مردگرایانه ات نمایانتر شود! گفته ای که زیبایی و زیبایی را دوست داری...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آه ای خدای سـ ـکـ ـسـ ـی من! پس هر بار که چیز خوبی خلق می شود٬ زمانی ست که سـ ـکـ ـس خوبی را پشت سر گذاشته ای. و هر بار که چیزی ویران می شود٬ هنگام کشمکش های روزمره تان است. باشد! من که به روابط خصوصی ات کاری ندارم٬ فقط می خواهم از خودم بیشتر بدانم. که کیستم و کجایم. آخر نمی شود که تو را دید! آری٬ از این لن ترانی ها بسیار شنیده ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;شاید در گوشه ای ما را ساخته ای و به حال خود رها کرده ای تا به دنبال کارهای مهمتری بروی. نمی دانم٬ شاید هم در درونت جای داریم. چون سلولهایی که ذات ملوکانه ات را تشکیل می دهند و برای بقا به هم وابسته مان کرده است. اینگونه نمی شود تو را دید و از رگ گردن هم به ما نزدیکتر می شوی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;می بینی؟ به همین سادگی! گفته بودی که برای شناختنت باید خودم را بهتر بشناسم. حالا می شناسم. هر دو را! دیگر لازم نیست خودم را تکه و پاره کنم. هر کس و هر چیز٬ ذره ای از کس و چیز بزرگتری ست و این داستان ذرات تو تا بینهایت ادامه دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;فقط می ماند جایی که هستم! یله و رها! جای خوبی نیست. این را می دانم. من یک سلول واپس زده ام که لابلای میلیونها سلول دیگر در تلاشی مذبوحانه دست و پا می زنم. که تو باشی و خدایی ات را بکنی. که هرگاه تاریخ مصرفم تمام شد بمیرم و سلول جدیدی جایم را بگیرد. چه اشکالی دارد؟ تو خدایی! تو خدای سـ ـکـ ـسـ ـی منی! هر چه تو بخواهی همان می شود. فقط بگو سـ ـکـ ـس این روزهایت چگونه است؟ راضی ات می کند؟ امیدوارم که خوب باشد٬ چونکه اینجا شرایط خوب نیست. اینجا هر چند وقت یکبار سلولهای سرطانی به ما حمله می کنند. یک توده اند. یک توده کوچک که اگر مراقب خودت نباشی بدنت را پر می کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;صدایم را می شنوی؟ می دانی کجا را می گویم؟ اینجا! همینجا! من یک سلول سبزرنگم. می دانی که قرار است تا چند روز دیگر دوباره حمله کنند؟ مراقبم هستی؟ بگو. بگو بدانم. سـ ـکـ ـس این روزهایت چگونه است؟ راضی ات می کند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 14:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Confiar En Alguien</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;از آنجا که همیشه باید ذهن من درگیر چیزهای بسیاری باشد و به محض فارغ شدن از بعضی توسط بعضی دیگر جایگزین شود٬ چندی پیش هم اتفاق تازه ای مرا تا حدی دچار سردرگمی و نگرانی کرد٬ که البته در نهایت ختم به خیر و تبدیل به احسن شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ماجرا هم از این قرار بود که در یک شب دل انگیز و ربانی تشکیلات بنده بطور خودسرانه و بدون اطلاع قبلی اینجانب تصمیم گرفتند که به جای ادرار٬ خون گریه کنند. اصولا دیدن خون مرا تا حد زیادی پریشان می کند٬ خصوصا که در جای نامناسبی هم خودنمایی کند. می دانستم اگر جلویش را بگیرم همانجا لخته می شود و واویلا! و اگر هم به آمدنش ادامه دهد از ترس قبض روح خواهم شد. بالاخره تصمیم گرفتم چشمانم را ببندم و بگذارم هر چه سریعتر گورش را از وجودم گم کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خوشبختانه زود بند آمد! سریع خودم را جمع و جور کردم و از برادرم خواستم تا مرا به نزدیکترین درمانگاه برساند. چند دقیقه ای رسیدیم. کسی قبل ما منتظر نبود و منشی پس از ثبت دفتری مرا به اتاق دکتر راهنمایی کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;باورکردنی نبود! کسی که قرار بود مرا معاینه کند جوانی بود که بیش از ۲۷ سال سن نداشت! به غایت زیبا و خوش اندام با چهره ای ظریف ولی مردانه. پشت میزش نشسته بود و با ورود من به نرمی لبخند زد. خواست که جلوتر بیایم و بنشینم. راستش از اینکه موش آزمایشگاهی پزشکی تازه بالغ (!) شده بودم احساس خوبی نداشتم. سلام کردم و نشستم و در جواب سوالش ماجرا را به اختصار تعریف کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پرسید آیا اخیرا با کسی رابطه مشکوکی داشته ام یا خیر٬ که با جواب منفی من روبرو شد. بعد دستش را روی کلیه هایم گذاشت و کمی فشار داد و پرسید آیا درد دارم یا نه٬ که نداشتم. بعد خواست شـ ـلـ ـوار و شـ ـرتـ ـم را کامل درآورم تا ببیند اوضاع از چه قرار است٬ اما نکردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اصلا نمی دانم چه دلیلی دارد کسی در یک ملاقات ساده (!) آنهم ظرف دو دقیقه هم در مورد روابط خصوصی ام بپرسد و هم به بهانه کلیه ها پشتم را لمس کند و حالا هم بخواهد که برایش لـ ـخـ ـت شوم! دکتر است که باشد! من هم مهندس ام!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;توضیح داد که ما مردیم و این هیچ اشکالی ندارد و نباید خجالت بکشم. خب من اصلا آدم خجالتی ای نیستم٬ فقط به همین سادگی ها برای کسی لـ ـخـ ـت نمی شوم! به او گفتم که بچه نیستم و با این حرفها گول نمی خورم! اصلا حالا که معتقد است اشکالی ندارد و خجالتی هم نباید در کار باشد٬ چرا خودش این کار را نمی کند؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دکتر بیچاره در بد مخمصه ای گیر کرده بود. از طرفی انگار اولین بیمارش بودم و نمی خواست به سادگی من را از دست بدهد و از طرفی دیگر آمادگی مواجهه با این درخواست را نداشت! سرخ شده بود. خجالت می کشید و سرش پایین بود. بالاخره تسلیم شد. شـ ـلـ ـوارش را درآورد. اشاره کردم که آن یکی را هم درآورد. با دودلی آن را هم درآورد. حالا نوبت بنده بود که این امر با سرعت هر چه تمامتر انجام گرفت. با نگاهی متعجب دستکش اش را دست کرد و همینکه خواست معاینه را شروع کند با عقب نشینی من مواجه شد! گفت که دیگر چیست؟ می خواهی یک دستکش هم به تو بدهم؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خنده ام گرفته بود. گفتم که می تواند شـ ـلـ ـوارش را بالا بکشد و با خیال راحت کارش را بکند. هرچند که نگران بودم مبادا در حین معاینه علاوه بر مشکلم٬ چیزهای دیگری را هم با آن کشف کند! خوشبختانه زیاد طول نکشید و در نهایت برایم آزمایش کشت ادرار نوشت و گفت که هیچ مشکلی ندارم و همه چیزم عالیست. گفتم می دانم که همه چیزم عالیست و از تاییدش تشکر بسیار کردم! دوباره سرخ شد و گفت که منظوری ندارد. بعد با خنده پرسید که آیا واقعا از اینکه معاینه ام کرده خجالت کشیده ام؟ گفتم که نه! و اگر هم آن کار را با او کردم &lt;STRONG&gt;فقط به خاطر این بوده که بدانم چقدر به حرف هایی که می زند معتقد است و برای اعتمادسازی گام های سازنده برمی دارد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 12:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>El Cuerpo De Ti</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cccccc&gt;تو چون بهاری و من پاییز٬ &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;که بین مان سرد و گرم افراط می کنند بسیار!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;تن تو میزبان خوش اشتهایی من است٬ هرچند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;بین مان فاصله بسیار است٬ بسیار...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Sala De Los Recuerdos</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پشت در را انداخته ام! طاق باز روی تختم دراز کشیده ام و فکر می کنم به تمام چیزهایی که باید فراموششان کنم. انگار زندگی ام پر از تکرار است و همیشه در یک مدار خاص می گردد. حول سیاره ای سرد و ناشناخته٬ که هر چه بیشتر می گردد جاذبه اش کمتر می شود و بطور فرساینده ای از آن دور می شوم. تکراری کند و دردناک!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;به اتاقم می اندیشم که هستی ام را در آن انباشته ام و کمدی که با باز کردنش انبوه خاطرات کاغذی ام به بیرون سرازیر می شوند. به دیوارهایی که رنگ تازه اش٬ یادگاری های بسیاری را در خود مدفون کرده. و آیینه ای که بیش از هر چیز٬ تصویر دو نفره مان را با خود به همراه دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;زمان را قاب گرفته ام در این اتاق! به پاییز می اندیشم. به فصلی که عشق های رنگ رنگ مان را با طیف های بسیار خود به پنجره نزدیک ساخته و آرام آرام روی زمین پخش می شود. به اتاقی که اینور اش یکپارچه نور است و پشت آن تاریکی موج می زند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خاطراتم رنگین اند و من از رنگ ها هراسان! از عشق گریزان! رنگ مرا از حقیقت دور می کند. ویرانم می کند. و من سراسر رنگ ام!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;زیر فرش گمشده ای دارم. زیر بالش هم. داخل کشو. پشت پرده. کسی چه می داند! شاید چیزی هم آن کنج باشد که فراموشش کرده ام. بوی خاصی دارد. بوی طراوت و شادابی. بوی جوانی. بوی دست های حایل به آن و چهره های درهم کشیده از شـ ـهـ ـوت. شاید هم چیزی نباشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;چراغ اتاق مدام روشن و خاموش می شود. نور آن ضعیف تر شده. احساس می کنم تخت در فضا شناور است. لذتی در وجودم رخنه می کند. نمی دانم چیست ولی توان حرکت را از من گرفته است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;تمام شد! همان است! همان که باید فراموشش کنم. زندگی ام از مدار خارج می شود. دیگر تکراری نخواهد بود. همه جا تاریک است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 11:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Los Ojos Verdes</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;شب همه جا را پر کرده. سایه ها در تاریکی گم شده اند. کمی آنطرف تر پسرکی تنها در کنج پارک روی نیمکتی سرد نشسته است. نزدیک تر می روم. سرش پایین است. آرام می نشینم و خیره می شوم به نور ضعیفی که از تنها چراغ پارک سوسو می زند. کم کم شعاع های نور در هم می شکنند. پسرک اجازه خودنمایی را از لحظه ها می گیرد. تمام قد روبرویم ایستاده است. فریبنده چون مکر. پر کشش چون گناه. چشمانی سبز دارد. پوستی برنزه و موهایی کوتاه و مجعد. می لرزم. ذوب می شوم. پرتره ای به غایت زیبا که سکوت پر هیاهویش را معصومانه فریاد می زند. نمی توانم. بر می گردم. صدای ساز دهنی اش را می شنوم. مسخ شده ام. باز می گردم. توان دیدن اش را ندارم. نشان ام می دهد. آرام و عمیق فرو می روم. در عمق چشمان اش که جاده ای ست کشدار و طولانی. و دو دلداده که همسفر آن راه پر خطر و خاموش اند. کودکی در راه است. انگار که حاصل عشقی نامشروع باشد. سرانجام می آید. خانواده می رود. و سبدی که در بین راه رها می شود در دستان پیرزنی تنها جای می گیرد. کودک بزرگ می شود. می بالد. به مدرسه می رود. پیرزن سالخورده تر از آن است که همپای کودک پیش رود. می میرد. صدای ساز سوزناک تر می شود و نگاه های ترسان او در پی آرامشی دست نایافتنی دودو زنان به پاییز می رسند. کودک خسته است. تنهاست. دلگیر و رنجور از سرنوشت محتوم اش می بارد. به ناگاه آسمان می گیرد. برق می زند. می غرد. چشمان او تار شده اند. پر از مه. پر از تردید و ابهام از آینده شومی که می بلعد همه چیز اش را. گرسنگی جسم اش را به سفره گرگان کشانده است. می بویند اش با ولع. می درند اش. آخر چه کسی از این سحر به آسانی می گذرد؟ گریز هایی که همه به سوی اوست. و اینک پسرک با چشمانی هراسان به من می نگرد. چشمانی که جاده را در خود گم کرده و در تصویری از من ثابت مانده اند. ملتهب ام. زرد و پریشان از هـ ـوس. در نگاه اش فرو می غلتم. می لغزم. در چه نمی دانم! می لغزم فقط. می کاوم از درون اش گمشده ای را. چیزی نمی یابم. باز می کاوم. چیزی نمی یابم. ساز دهنی اش بر زمین افتاده است. بر می دارم که باز گردانم. رفته است. رفته است و دیگر نیست. از خواب می پرم. در پی او. ساز به دست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 09:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>El Hombre Arco Iris</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&quot;آن&quot; بودن یعنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;جستن از شاخ درخت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پرسه در باد صبا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;بازی با هر گنجشک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&quot;آن&quot; بودن یعنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خانه در یک دل سرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دوری از فاصله ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;گرم کردن با عشق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&quot;آن&quot; بودن یعنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;در تفاوت زیستن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خنده بر تیغ و درفش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;یعنی معنی داشتن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&quot;آن&quot; بودن یعنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آنکه را که &quot;آن&quot; نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;در برش رقصیدن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;شوخی با تعریف ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;از نو معنی ساختن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&quot;آن&quot; بودن یعنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;قصه های هفت رنگ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;طعم خوب طعم ها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;حس زیبا داشتن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&quot;آن&quot; بودن یعنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;تا جهنم رفتن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;چشم غم را بستن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;غصه را سوزاندن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&quot;آن&quot; بودن یعنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 11:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Te Quiero</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نزدیکای غروب که میشه رنگ شهر هم باش عوض میشه. وقتی دارم بر می گردم خونه انگار نگاه ها هم یه جور دیگه ست. اینجور وقتا سعی می کنم زیاد به ذهنم مجال خیال پردازی ندم و بذارم وقایع همون جوری که هستن اتفاق بیفتن ولی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دیشب که داشتم از پل هوایی میومدم پایین تا سوار کرایه های سر شهرک مون بشم متوجه شدم که یه جوون حدودا بیست و دو سه ساله داره مسیر شو به سمت من کج می کنه. اولش فکر کردم راه شو گم کرده و می خواد آدرس بپرسه٬ بعد که رسید دیدم داره به جیب شلوارم نگاه می کنه و کمی با خجالت سعی داره یه چیزی بگه. ناخودآگاه موبایل مو از تو جیبم در آوردم و به سمتش گرفتم. تا حالا چند بار برام پیش اومده بود که کسی جایی گیر کرده باشه و بخواد با یکی تماس بگیره٬ ولی دیدم همچنان نگاهش به جیب مه و بعد چند ثانیه لبخند به لب پرسید: &quot;آتیش داری؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;من که هنوز تو شوک رفتار عجیب این بابا بودم گفتم: &quot;واسه آتیش اینقده خجالت می کشی؟! نه داداش٬ من سیگاری نیستم. آتیشم ندارم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دیدم این بار نیشش تا ناکجا آباد باز شد و با لحن جدی تری گفت: &quot;ولی به نظر میاد داشته باشی. می خوای خودم برات درش بیارم؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;وای که چقدر احمقم من. &quot;داداش بی خیال! از اون آتیشا که خودتم داری! من خیلی خستم٬ اصلا حوصله این بی مزه بازیا رو ندارم...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اینجا بود که کمی ابروها شو در هم کشید و دولا شد که مثلا چیزی رو از رو زمین برداره. جل الخالق! انگار چیزی اون زیر پاش نبود و با این تردستی دو تا چیز گرد و قلمبه هم از تو شلوارش تالاپی افتاد بیرون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;دیگه کم کم داشت ترس برم می داشت. این موقع شب تو این خیابون شلوغ نمی دونم چرا هیشکی حواسش به ما نبود. گفت: &quot;چیه؟ از ته ریشم خوشت نمیاد یا از طرز لباس پوشیدنم؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;راستش هم از ته ریشش خوشم اومده بود هم از طرز لباس پوشیدنش٬ و حتی از اون اخم آدمکشش که جذابیت چهره شو صد چندان کرده بود. ولی شاید ترجیح می دادم تی شرتش بجای اینکه اینوری می رفت بالا که باسن مبارکو به نمایش بذاره٬ اونوری می رفت بالا که ناف مبارکترش بیفته بیرون. خب چه کارش میشه کرد؟ همه که فـ ـتـ ـیـ ـش خط باسن ندارن! حتی بیشتر ترجیح می دادم که کمی هم مذهبی باشه! از شما چه پنهون٬ مذهبی های این تیپی که هنوز خودشونم نشناختن (از اونا که چهره های معصومی دارن و خیلی هم مودبنا)٬ بدجوری فـ ـتـ ـیـ ـش ناکن! حداقل واسه من که تلاش برای تغییر ماهیت دیگرون یا نشون دادن بعد دیگه و پنهون شونو خیلی دوست دارم. نه اینکه همدست شیطون باشم یا باش ائتلافی کرده باشما. نه! من کاملا مستقل عمل می کنم و هر گونه وابستگی به حزب و جبهه خاصی رو به شدت تکذیب می کنم. &lt;FONT color=#cccccc&gt;فقط بدم نمیاد رو کسایی کار کنم که بعد سـ ـکـ ـسـ ـی وجودشون رو خصوصی و نامکشوف نگه داشتن. از این پروژه ها یه چند تایی تو دست و بالم هست ولی خب٬ ایشون جزو این دسته نبودن. هرچند که با تی شرت رنگ جیغ شون کم کم داشتن دین و مذهب بنده رو شخم می زدن. بگذریم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اون که همچنان داشت نگاه می کرد تا شاید جواب شو اونجوری که دلش می خواست بش بدم٬ با نگاه سرد و بعد لبخند من مواجه شد! راستش نمی دونستم چی باید بگم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&quot;نه! می دونی؟ همه چیت خیلی هم خوبه. فقط زیادی نگاه می کنی. منظوری داری؟ فـ ـتـ ـیـ ـش متیش که نداری؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;یه مدتی بر و بر نگام کرد و بعد پقی زد زیر خنده. &quot;نمی دونم٬ حالا شایدم داشته باشم! فرقی می کنه مگه؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;می خواستم بش بگم آره. فقط بم بگو چیه تا ازش محرومت کنم. دوست دارم ببینم که چطور داری واسه بدست آوردنش خودتو می کشی تا فقط حرص شو برات باقی بذارم. &quot;آره! فرقش اینه که من به فـ ـتـ ـیـ ـش دارا آتیش نمی دم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;خیلی سخت بود دک کردنش. از اون سخت تر خودم بودم که نمی تونستم با دک کردنش کنار بیام. ولی خب! من یه آدم خجالتی ام. این فـ ـتـ ـیـ ـش های بنده هم خیلی درونی و پنهونیه. بهتره همچنان درونی و نامکشوف هم باقی بمونه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ولی یادتون باشه! روح من سرکش تر از این حرفاست. شاید تو این دنیا همه چی به خیر و خوبی بگذره٬ ولی اگه تو اون دنیا با من محشور شدین بدونین این روح از اون روحا نیست که صاف صاف برا خودتون پرواز کنین و هیچ اتفاقی هم واستون نیفته ها...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 11:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمدی جنون</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt;پرده اول (پخش سفر مقام معظم رهبری از تلویزیون):&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ایشان پس از یک بازدید عمومی چند ساعته از سطح شهر و شنیدن سخنان مردم همیشه در صحنه و مشتاق در باب وضعیت معیشتی شان (حسب وظیفه شرعی و گذر زمان اضافی موجود) اقدام به ایراد سخنرانی شان نموده و دشمنان اسلام را همچون گذشته مسبب اصلی تمام بدبختیها عنوان می نمایند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سوال: این چه اسلامی است که شما آنرا می سازید و دشمنان ما را به خاطرش می سپوزند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt;پرده دوم (گپ دوستانه مقام معظم رهبری با تنی چند از جانبازان جنگ تحمیلی و خانواده آنها):&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;عده ای روی صندلی چرخدار منتظرند تا با محبوب دیرین شان ملاقات کنند. رهبر هم با خوشرویی وارد شده و می بوسندشان بوسیدنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;اوه! آه!! (صدا از خارج تلویزیون٬ داخل بنده منزل)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;توضیح: بوسه های قبلی تماس شانه ها و چرخش لبها در فضای اطراف را شامل می شد. (بوسیدن پیشانی در حالات صمیمانه و خودمانی تر)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;بوسه های ورژن جدید اما به شیوه یک دست تکیه گاه زیر چانه و حرکت لبها تا همسایگی یکدیگر بصورت چشم تو چشم با لبخند اضافه اجرا می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;تکمله: در سالهای آتی احتمالا شاهد نوازش گونه ها٬ بوسه های پیچ در پیچ و هل دادن زبان به ته حلق شخص ملاقات شونده خواهیم بود. (برای خواهران روی زبان رهبر آستری می کشند تا خدای ناکرده مشکل شرعی پیش نیاید.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نکته: تکیه کلام به به ایشان دیگر در ملاقاتها شنیده نمی شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt;پرده سوم (کت-واک پدیده هزاره سوم در بین جمعیت پدیده ندیده با غمزه های عاشقانه و لبخندهای خارج کادر / هاله نور بالای سر فراموش نشود):&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;رئیس جمهور خطاب به مردم عنوان می کنند که مشکل مسکن شان تا دو سال آینده حل و دست مافیای ثروت و قدرت رو خواهد شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ترجمه: اگر تا دو سال آینده خانه خریدید که خریدید وگرنه تا آن موقع توالت هم با این پولها نصیبتان نمی شود. مافیای ثروت و قدرت هم من باب مزاح عرض کردم که روحیه تان کمی عوض شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ایشان در ادامه اضافه می کنند که مساله تورم جهانی است و نرخ بیکاری در کشور روندی نزولی دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;توضیح (۱): رئیس جمهور مسائل را کلان و جهانی ارزیابی می کنند. با نرخ دو رقمی تورم که امری جزئی و خاص ایران است کاری ندارند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;توضیح (۲): در مورد بیکاری بنده خدا راست می گوید. یک عده از بیکارها که خودکشی می کنند و بسادگی از این لیست حذف می شوند. یک عده هم مهاجرت می گیرند و به جمع بیکاران خارج از کشور اضافه می شوند. بخشی هم برای تامین مخارج شان خودفروشی می کنند و بدین ترتیب شاغل می شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;توصیه فوری: باقیمانده ها را می توانید داخل آبهای آزاد بریزید تا مشکل بیکاری بکل مرتفع شود. (حیف که دریای خزر را پیشتر حراج کرده بودید. بجنبید تا خلیج فارس را هم از کف تان نربوده اند.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;توصیه استراتژیکی: اگر از آبهای آزاد جنوب استفاده کردید حواستان به بسته نشدن راه تنگه باشد. هنوز شمار بیکاران بسیار است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt;پرده چهارم (وظیفه شناسی شهرداری تهران در قبال شهروندان غیر تهرانی):&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;گفته می شود که شهردار محترم تهران مبالغ ناچیزی در حدود چند میلیارد تومان به عزیزان غیر هموطن کمک مالی کرده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نظر شخصی: دستشان درد نکند. حتما مال پدرشان بوده است دیگر. یادمان باشد ما فقط باید در انتخابات حضور فعال داشته باشیم و باقی کارها به عقل و شعور ما قد نمی دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نظر غیر شخصی: به سیاست کاری نداشته باشید. اقتصاد هم که مال خر است. اگر می خواهید کار داشته باشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt;پرده پنجم (همکاری دوقلوهای نظامی و قضایی بر سر طرح امنیت اجتماعی):&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;لازم به درج خبر نیست. سردار می گیرد و قاضی در منزل شخصی اش ارشاد می کند. صندلی های دادگاه هم جایشان را به تخت های گسترده دو نفره می دهند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;بیت: کار کار دل است / حرف حرف صفا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;(بیت که نیست لامذهب. مستربیت است.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt;پرده ششم (صف نانوایی):&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;یک صف طولانی روبروی نانوایی سنگکی تشکیل شده است. نانهای پر ملات خاشخاشی به قیمت ۱۵۰۰ تومان. آقایی به ناگاه با ماشین آخرین مدل خود در مقابل آن توقف و نانوای محترم بیست عدد نان تنوری دو آتشه را شخصا روانه صندوق عقب ماشین فرد مذکور می کند. عده ای هاج و واج ناظر مصیبت وارده می باشند. کسی دم نمی زند. بالاخره جاهلی می پرسد: &quot;آیا این آقا داخل صف بودند؟&quot; و باز هم کسی دم نمی زند. جاهل با نانوای محترم درگیر می شود. بقیه نظاره می کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;توصیه اکید: هیچگاه حرفی نزنید. او جاهل است. نمی فهمد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;STRONG&gt;پرده هفتم (امام زمان - پشت خط تلفن):&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- سلام آقا! جانم به فدایتان. خودتانید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- آری فرزندم. سلام بر تو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- آقا پس چرا ظهور نمی کنید؟ به ستوه آمده ایم. مگر اوضاع ما را نمی بینید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- روزی که من امامت را تحویل می گرفتم نگفتند قرار است یک چنین نکبتی را اصلاح کنم. از من هم سنی گذشته است. نه توانش را دارم و نه حوصله اش را.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- ولی مردم منتظرند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;- کان لقهم اجمعین. می خواستند انقلاب نکنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 16:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی های سوخته</title>
<link>http://3rd-eye.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;سالهاست که از دوستی مان می گذرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;یادت است با تو بودنم را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;هر صبح تا به شب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;در تب سوزان بحث های داغ سیاسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;که هیچگاه تمامی نداشت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;گفته بودم تنفرم را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;از آن خزعبلات هر روزه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ولی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;همه چیز به حساب اخلاق بود و می ماندم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;چون همیشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;یادت است...؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;یادت است شب های با هم بودن مان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;در کافه رستوران های اطراف شهر؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;و استیک های سفارشی و نوشابه های گازدار شیشه ای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;که همیشه دوتایی سرو می شد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;و آن ضیافت های شبانه که تمامی نداشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;تا به صبح؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;به سلامتی چیزی که هیچگاه فاش نشد تا امروز!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;همه چیز به حساب اخلاق بود و من بودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;چون همیشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;پک زدن های طولانی ات که یادت هست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;به آن سیگار های نیمه تمام قبل مشروب؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;و نگاه های خیره من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;به دودهای خمار و سرفه های بی صدایم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;در کنار تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;هر شب و هر لحظه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;همه و همه به حساب اخلاق بود و من...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نه! نگفتم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;نگفتم که بحث های سیاسی ات را دوست می داشتم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;من عاشق بورژوآ گفتن هایت بودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;وقتی که لبانت برایشان غنچه می شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;و نوشابه هایی که هنگام مکیدن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;لب هایت دور شیشه هایش حلقه می زد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آری نوشیدنی هایم همه به سلامتی آن لبان خجسته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;هنگامی که از ته سیگارها کام می گرفت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;همه چیز به حساب اخلاق بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;آری می دانم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;گفته بودی که فتیش اخلاق دارم!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 03:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3rd-eye&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>3rd-eye</dc:creator>
<guid>http://3rd-eye.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
