تبليغاتX
در خلوتـــگاه - Te Quiero
 
 Te Quiero

نزدیکای غروب که میشه رنگ شهر هم باش عوض میشه. وقتی دارم بر می گردم خونه انگار نگاه ها هم یه جور دیگه ست. اینجور وقتا سعی می کنم زیاد به ذهنم مجال خیال پردازی ندم و بذارم وقایع همون جوری که هستن اتفاق بیفتن ولی...

دیشب که داشتم از پل هوایی میومدم پایین تا سوار کرایه های سر شهرک مون بشم متوجه شدم که یه جوون حدودا بیست و دو سه ساله داره مسیر شو به سمت من کج می کنه. اولش فکر کردم راه شو گم کرده و می خواد آدرس بپرسه٬ بعد که رسید دیدم داره به جیب شلوارم نگاه می کنه و کمی با خجالت سعی داره یه چیزی بگه. ناخودآگاه موبایل مو از تو جیبم در آوردم و به سمتش گرفتم. تا حالا چند بار برام پیش اومده بود که کسی جایی گیر کرده باشه و بخواد با یکی تماس بگیره٬ ولی دیدم همچنان نگاهش به جیب مه و بعد چند ثانیه لبخند به لب پرسید: "آتیش داری؟"

من که هنوز تو شوک رفتار عجیب این بابا بودم گفتم: "واسه آتیش اینقده خجالت می کشی؟! نه داداش٬ من سیگاری نیستم. آتیشم ندارم."

دیدم این بار نیشش تا ناکجا آباد باز شد و با لحن جدی تری گفت: "ولی به نظر میاد داشته باشی. می خوای خودم برات درش بیارم؟"

وای که چقدر احمقم من. "داداش بی خیال! از اون آتیشا که خودتم داری! من خیلی خستم٬ اصلا حوصله این بی مزه بازیا رو ندارم..."

اینجا بود که کمی ابروها شو در هم کشید و دولا شد که مثلا چیزی رو از رو زمین برداره. جل الخالق! انگار چیزی اون زیر پاش نبود و با این تردستی دو تا چیز گرد و قلمبه هم از تو شلوارش تالاپی افتاد بیرون.

دیگه کم کم داشت ترس برم می داشت. این موقع شب تو این خیابون شلوغ نمی دونم چرا هیشکی حواسش به ما نبود. گفت: "چیه؟ از ته ریشم خوشت نمیاد یا از طرز لباس پوشیدنم؟"

راستش هم از ته ریشش خوشم اومده بود هم از طرز لباس پوشیدنش٬ و حتی از اون اخم آدمکشش که جذابیت چهره شو صد چندان کرده بود. ولی شاید ترجیح می دادم تی شرتش بجای اینکه اینوری می رفت بالا که باسن مبارکو به نمایش بذاره٬ اونوری می رفت بالا که ناف مبارکترش بیفته بیرون. خب چه کارش میشه کرد؟ همه که فـ ـتـ ـیـ ـش خط باسن ندارن! حتی بیشتر ترجیح می دادم که کمی هم مذهبی باشه! از شما چه پنهون٬ مذهبی های این تیپی که هنوز خودشونم نشناختن (از اونا که چهره های معصومی دارن و خیلی هم مودبنا)٬ بدجوری فـ ـتـ ـیـ ـش ناکن! حداقل واسه من که تلاش برای تغییر ماهیت دیگرون یا نشون دادن بعد دیگه و پنهون شونو خیلی دوست دارم. نه اینکه همدست شیطون باشم یا باش ائتلافی کرده باشما. نه! من کاملا مستقل عمل می کنم و هر گونه وابستگی به حزب و جبهه خاصی رو به شدت تکذیب می کنم. فقط بدم نمیاد رو کسایی کار کنم که بعد سـ ـکـ ـسـ ـی وجودشون رو خصوصی و نامکشوف نگه داشتن. از این پروژه ها یه چند تایی تو دست و بالم هست ولی خب٬ ایشون جزو این دسته نبودن. هرچند که با تی شرت رنگ جیغ شون کم کم داشتن دین و مذهب بنده رو شخم می زدن. بگذریم...

اون که همچنان داشت نگاه می کرد تا شاید جواب شو اونجوری که دلش می خواست بش بدم٬ با نگاه سرد و بعد لبخند من مواجه شد! راستش نمی دونستم چی باید بگم.

"نه! می دونی؟ همه چیت خیلی هم خوبه. فقط زیادی نگاه می کنی. منظوری داری؟ فـ ـتـ ـیـ ـش متیش که نداری؟"

یه مدتی بر و بر نگام کرد و بعد پقی زد زیر خنده. "نمی دونم٬ حالا شایدم داشته باشم! فرقی می کنه مگه؟"

می خواستم بش بگم آره. فقط بم بگو چیه تا ازش محرومت کنم. دوست دارم ببینم که چطور داری واسه بدست آوردنش خودتو می کشی تا فقط حرص شو برات باقی بذارم. "آره! فرقش اینه که من به فـ ـتـ ـیـ ـش دارا آتیش نمی دم."

خیلی سخت بود دک کردنش. از اون سخت تر خودم بودم که نمی تونستم با دک کردنش کنار بیام. ولی خب! من یه آدم خجالتی ام. این فـ ـتـ ـیـ ـش های بنده هم خیلی درونی و پنهونیه. بهتره همچنان درونی و نامکشوف هم باقی بمونه.

ولی یادتون باشه! روح من سرکش تر از این حرفاست. شاید تو این دنیا همه چی به خیر و خوبی بگذره٬ ولی اگه تو اون دنیا با من محشور شدین بدونین این روح از اون روحا نیست که صاف صاف برا خودتون پرواز کنین و هیچ اتفاقی هم واستون نیفته ها...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در یکشنبه 15 شهریور1388  |
 
 
بالا