سار در شهر جنون مرد
تا که با روح مترسک به هوا خاست
و جادوگر خاموش ندانست
این رقص و شعف پای بر افلاک ندارد
در خلوت شب باز نگاه تن تب دار
سیال پی نفسک بیمار روان شد
وآن خاک پر از شهوت و باروت
گویا که دگر راه به آفاق ندارد
هر دم خزد از پشت نقاب تلخک منحوس
تا خوش بنماید هوس خوشه خام اش
و صبحی که خرامان شود اش وسوسه عیش دوباره
آخر برود کاین گذر از ناقض عشاق ندارد
|
+| نوشته شده توسط
کاوه در جمعه 23 فروردین1387
|