تبليغاتX
در خلوتـــگاه
 
 El Cuerpo De Ti
تو چون بهاری و من پاییز٬

که بین مان سرد و گرم افراط می کنند بسیار!

تن تو میزبان خوش اشتهایی من است٬ هرچند

بین مان فاصله بسیار است٬ بسیار...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه 20 آبان1388  |
 Sala De Los Recuerdos

پشت در را انداخته ام! طاق باز روی تختم دراز کشیده ام و فکر می کنم به تمام چیزهایی که باید فراموششان کنم. انگار زندگی ام پر از تکرار است و همیشه در یک مدار خاص می گردد. حول سیاره ای سرد و ناشناخته٬ که هر چه بیشتر می گردد جاذبه اش کمتر می شود و بطور فرساینده ای از آن دور می شوم. تکراری کند و دردناک!

به اتاقم می اندیشم که هستی ام را در آن انباشته ام و کمدی که با باز کردنش انبوه خاطرات کاغذی ام به بیرون سرازیر می شوند. به دیوارهایی که رنگ تازه اش٬ یادگاری های بسیاری را در خود مدفون کرده. و آیینه ای که بیش از هر چیز٬ تصویر دو نفره مان را با خود به همراه دارد.

زمان را قاب گرفته ام در این اتاق! به پاییز می اندیشم. به فصلی که عشق های رنگ رنگ مان را با طیف های بسیار خود به پنجره نزدیک ساخته و آرام آرام روی زمین پخش می شود. به اتاقی که اینور اش یکپارچه نور است و پشت آن تاریکی موج می زند...

خاطراتم رنگین اند و من از رنگ ها هراسان! از عشق گریزان! رنگ مرا از حقیقت دور می کند. ویرانم می کند. و من سراسر رنگ ام!

زیر فرش گمشده ای دارم. زیر بالش هم. داخل کشو. پشت پرده. کسی چه می داند! شاید چیزی هم آن کنج باشد که فراموشش کرده ام. بوی خاصی دارد. بوی طراوت و شادابی. بوی جوانی. بوی دست های حایل به آن و چهره های درهم کشیده از شـ ـهـ ـوت. شاید هم چیزی نباشد...

چراغ اتاق مدام روشن و خاموش می شود. نور آن ضعیف تر شده. احساس می کنم تخت در فضا شناور است. لذتی در وجودم رخنه می کند. نمی دانم چیست ولی توان حرکت را از من گرفته است.

تمام شد! همان است! همان که باید فراموشش کنم. زندگی ام از مدار خارج می شود. دیگر تکراری نخواهد بود. همه جا تاریک است...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه 27 مهر1388  |
 Los Ojos Verdes

شب همه جا را پر کرده. سایه ها در تاریکی گم شده اند. کمی آنطرف تر پسرکی تنها در کنج پارک روی نیمکتی سرد نشسته است. نزدیک تر می روم. سرش پایین است. آرام می نشینم و خیره می شوم به نور ضعیفی که از تنها چراغ پارک سوسو می زند. کم کم شعاع های نور در هم می شکنند. پسرک اجازه خودنمایی را از لحظه ها می گیرد. تمام قد روبرویم ایستاده است. فریبنده چون مکر. پر کشش چون گناه. چشمانی سبز دارد. پوستی برنزه و موهایی کوتاه و مجعد. می لرزم. ذوب می شوم. پرتره ای به غایت زیبا که سکوت پر هیاهویش را معصومانه فریاد می زند. نمی توانم. بر می گردم. صدای ساز دهنی اش را می شنوم. مسخ شده ام. باز می گردم. توان دیدن اش را ندارم. نشان ام می دهد. آرام و عمیق فرو می روم. در عمق چشمان اش که جاده ای ست کشدار و طولانی. و دو دلداده که همسفر آن راه پر خطر و خاموش اند. کودکی در راه است. انگار که حاصل عشقی نامشروع باشد. سرانجام می آید. خانواده می رود. و سبدی که در بین راه رها می شود در دستان پیرزنی تنها جای می گیرد. کودک بزرگ می شود. می بالد. به مدرسه می رود. پیرزن سالخورده تر از آن است که همپای کودک پیش رود. می میرد. صدای ساز سوزناک تر می شود و نگاه های ترسان او در پی آرامشی دست نایافتنی دودو زنان به پاییز می رسند. کودک خسته است. تنهاست. دلگیر و رنجور از سرنوشت محتوم اش می بارد. به ناگاه آسمان می گیرد. برق می زند. می غرد. چشمان او تار شده اند. پر از مه. پر از تردید و ابهام از آینده شومی که می بلعد همه چیز اش را. گرسنگی جسم اش را به سفره گرگان کشانده است. می بویند اش با ولع. می درند اش. آخر چه کسی از این سحر به آسانی می گذرد؟ گریز هایی که همه به سوی اوست. و اینک پسرک با چشمانی هراسان به من می نگرد. چشمانی که جاده را در خود گم کرده و در تصویری از من ثابت مانده اند. ملتهب ام. زرد و پریشان از هـ ـوس. در نگاه اش فرو می غلتم. می لغزم. در چه نمی دانم! می لغزم فقط. می کاوم از درون اش گمشده ای را. چیزی نمی یابم. باز می کاوم. چیزی نمی یابم. ساز دهنی اش بر زمین افتاده است. بر می دارم که باز گردانم. رفته است. رفته است و دیگر نیست. از خواب می پرم. در پی او. ساز به دست!

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه 30 شهریور1388  |
 El Hombre Arco Iris

"آن" بودن یعنی

جستن از شاخ درخت

پرسه در باد صبا

بازی با هر گنجشک

...

"آن" بودن یعنی

خانه در یک دل سرد

دوری از فاصله ها

گرم کردن با عشق

...

"آن" بودن یعنی

در تفاوت زیستن

خنده بر تیغ و درفش

یعنی معنی داشتن

...

"آن" بودن یعنی

آنکه را که "آن" نیست

در برش رقصیدن

شوخی با تعریف ها

از نو معنی ساختن

...

"آن" بودن یعنی

قصه های هفت رنگ

طعم خوب طعم ها

حس زیبا داشتن

...

"آن" بودن یعنی

تا جهنم رفتن

چشم غم را بستن

غصه را سوزاندن

...

"آن" بودن یعنی؟

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه 17 شهریور1388  |
 Te Quiero

نزدیکای غروب که میشه رنگ شهر هم باش عوض میشه. وقتی دارم بر می گردم خونه انگار نگاه ها هم یه جور دیگه ست. اینجور وقتا سعی می کنم زیاد به ذهنم مجال خیال پردازی ندم و بذارم وقایع همون جوری که هستن اتفاق بیفتن ولی...

دیشب که داشتم از پل هوایی میومدم پایین تا سوار کرایه های سر شهرک مون بشم متوجه شدم که یه جوون حدودا بیست و دو سه ساله داره مسیر شو به سمت من کج می کنه. اولش فکر کردم راه شو گم کرده و می خواد آدرس بپرسه٬ بعد که رسید دیدم داره به جیب شلوارم نگاه می کنه و کمی با خجالت سعی داره یه چیزی بگه. ناخودآگاه موبایل مو از تو جیبم در آوردم و به سمتش گرفتم. تا حالا چند بار برام پیش اومده بود که کسی جایی گیر کرده باشه و بخواد با یکی تماس بگیره٬ ولی دیدم همچنان نگاهش به جیب مه و بعد چند ثانیه لبخند به لب پرسید: "آتیش داری؟"

من که هنوز تو شوک رفتار عجیب این بابا بودم گفتم: "واسه آتیش اینقده خجالت می کشی؟! نه داداش٬ من سیگاری نیستم. آتیشم ندارم."

دیدم این بار نیشش تا ناکجا آباد باز شد و با لحن جدی تری گفت: "ولی به نظر میاد داشته باشی. می خوای خودم برات درش بیارم؟"

وای که چقدر احمقم من. "داداش بی خیال! از اون آتیشا که خودتم داری! من خیلی خستم٬ اصلا حوصله این بی مزه بازیا رو ندارم..."

اینجا بود که کمی ابروها شو در هم کشید و دولا شد که مثلا چیزی رو از رو زمین برداره. جل الخالق! انگار چیزی اون زیر پاش نبود و با این تردستی دو تا چیز گرد و قلمبه هم از تو شلوارش تالاپی افتاد بیرون.

دیگه کم کم داشت ترس برم می داشت. این موقع شب تو این خیابون شلوغ نمی دونم چرا هیشکی حواسش به ما نبود. گفت: "چیه؟ از ته ریشم خوشت نمیاد یا از طرز لباس پوشیدنم؟"

راستش هم از ته ریشش خوشم اومده بود هم از طرز لباس پوشیدنش٬ و حتی از اون اخم آدمکشش که جذابیت چهره شو صد چندان کرده بود. ولی شاید ترجیح می دادم تی شرتش بجای اینکه اینوری می رفت بالا که باسن مبارکو به نمایش بذاره٬ اونوری می رفت بالا که ناف مبارکترش بیفته بیرون. خب چه کارش میشه کرد؟ همه که فـ ـتـ ـیـ ـش خط باسن ندارن! حتی بیشتر ترجیح می دادم که کمی هم مذهبی باشه! از شما چه پنهون٬ مذهبی های این تیپی که هنوز خودشونم نشناختن (از اونا که چهره های معصومی دارن و خیلی هم مودبنا)٬ بدجوری فـ ـتـ ـیـ ـش ناکن! حداقل واسه من که تلاش برای تغییر ماهیت دیگرون یا نشون دادن بعد دیگه و پنهون شونو خیلی دوست دارم. نه اینکه همدست شیطون باشم یا باش ائتلافی کرده باشما. نه! من کاملا مستقل عمل می کنم و هر گونه وابستگی به حزب و جبهه خاصی رو به شدت تکذیب می کنم. فقط بدم نمیاد رو کسایی کار کنم که بعد سـ ـکـ ـسـ ـی وجودشون رو خصوصی و نامکشوف نگه داشتن. از این پروژه ها یه چند تایی تو دست و بالم هست ولی خب٬ ایشون جزو این دسته نبودن. هرچند که با تی شرت رنگ جیغ شون کم کم داشتن دین و مذهب بنده رو شخم می زدن. بگذریم...

اون که همچنان داشت نگاه می کرد تا شاید جواب شو اونجوری که دلش می خواست بش بدم٬ با نگاه سرد و بعد لبخند من مواجه شد! راستش نمی دونستم چی باید بگم.

"نه! می دونی؟ همه چیت خیلی هم خوبه. فقط زیادی نگاه می کنی. منظوری داری؟ فـ ـتـ ـیـ ـش متیش که نداری؟"

یه مدتی بر و بر نگام کرد و بعد پقی زد زیر خنده. "نمی دونم٬ حالا شایدم داشته باشم! فرقی می کنه مگه؟"

می خواستم بش بگم آره. فقط بم بگو چیه تا ازش محرومت کنم. دوست دارم ببینم که چطور داری واسه بدست آوردنش خودتو می کشی تا فقط حرص شو برات باقی بذارم. "آره! فرقش اینه که من به فـ ـتـ ـیـ ـش دارا آتیش نمی دم."

خیلی سخت بود دک کردنش. از اون سخت تر خودم بودم که نمی تونستم با دک کردنش کنار بیام. ولی خب! من یه آدم خجالتی ام. این فـ ـتـ ـیـ ـش های بنده هم خیلی درونی و پنهونیه. بهتره همچنان درونی و نامکشوف هم باقی بمونه.

ولی یادتون باشه! روح من سرکش تر از این حرفاست. شاید تو این دنیا همه چی به خیر و خوبی بگذره٬ ولی اگه تو اون دنیا با من محشور شدین بدونین این روح از اون روحا نیست که صاف صاف برا خودتون پرواز کنین و هیچ اتفاقی هم واستون نیفته ها...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در یکشنبه 15 شهریور1388  |
 کمدی جنون

پرده اول (پخش سفر مقام معظم رهبری از تلویزیون):

ایشان پس از یک بازدید عمومی چند ساعته از سطح شهر و شنیدن سخنان مردم همیشه در صحنه و مشتاق در باب وضعیت معیشتی شان (حسب وظیفه شرعی و گذر زمان اضافی موجود) اقدام به ایراد سخنرانی شان نموده و دشمنان اسلام را همچون گذشته مسبب اصلی تمام بدبختیها عنوان می نمایند.

سوال: این چه اسلامی است که شما آنرا می سازید و دشمنان ما را به خاطرش می سپوزند؟

پرده دوم (گپ دوستانه مقام معظم رهبری با تنی چند از جانبازان جنگ تحمیلی و خانواده آنها):

عده ای روی صندلی چرخدار منتظرند تا با محبوب دیرین شان ملاقات کنند. رهبر هم با خوشرویی وارد شده و می بوسندشان بوسیدنی.

اوه! آه!! (صدا از خارج تلویزیون٬ داخل بنده منزل)

توضیح: بوسه های قبلی تماس شانه ها و چرخش لبها در فضای اطراف را شامل می شد. (بوسیدن پیشانی در حالات صمیمانه و خودمانی تر)

بوسه های ورژن جدید اما به شیوه یک دست تکیه گاه زیر چانه و حرکت لبها تا همسایگی یکدیگر بصورت چشم تو چشم با لبخند اضافه اجرا می شود.

تکمله: در سالهای آتی احتمالا شاهد نوازش گونه ها٬ بوسه های پیچ در پیچ و هل دادن زبان به ته حلق شخص ملاقات شونده خواهیم بود. (برای خواهران روی زبان رهبر آستری می کشند تا خدای ناکرده مشکل شرعی پیش نیاید.)

نکته: تکیه کلام به به ایشان دیگر در ملاقاتها شنیده نمی شود.

پرده سوم (کت-واک پدیده هزاره سوم در بین جمعیت پدیده ندیده با غمزه های عاشقانه و لبخندهای خارج کادر / هاله نور بالای سر فراموش نشود):

رئیس جمهور خطاب به مردم عنوان می کنند که مشکل مسکن شان تا دو سال آینده حل و دست مافیای ثروت و قدرت رو خواهد شد.

ترجمه: اگر تا دو سال آینده خانه خریدید که خریدید وگرنه تا آن موقع توالت هم با این پولها نصیبتان نمی شود. مافیای ثروت و قدرت هم من باب مزاح عرض کردم که روحیه تان کمی عوض شود.

ایشان در ادامه اضافه می کنند که مساله تورم جهانی است و نرخ بیکاری در کشور روندی نزولی دارد.

توضیح (۱): رئیس جمهور مسائل را کلان و جهانی ارزیابی می کنند. با نرخ دو رقمی تورم که امری جزئی و خاص ایران است کاری ندارند.

توضیح (۲): در مورد بیکاری بنده خدا راست می گوید. یک عده از بیکارها که خودکشی می کنند و بسادگی از این لیست حذف می شوند. یک عده هم مهاجرت می گیرند و به جمع بیکاران خارج از کشور اضافه می شوند. بخشی هم برای تامین مخارج شان خودفروشی می کنند و بدین ترتیب شاغل می شوند.

توصیه فوری: باقیمانده ها را می توانید داخل آبهای آزاد بریزید تا مشکل بیکاری بکل مرتفع شود. (حیف که دریای خزر را پیشتر حراج کرده بودید. بجنبید تا خلیج فارس را هم از کف تان نربوده اند.)

توصیه استراتژیکی: اگر از آبهای آزاد جنوب استفاده کردید حواستان به بسته نشدن راه تنگه باشد. هنوز شمار بیکاران بسیار است.

پرده چهارم (وظیفه شناسی شهرداری تهران در قبال شهروندان غیر تهرانی):

گفته می شود که شهردار محترم تهران مبالغ ناچیزی در حدود چند میلیارد تومان به عزیزان غیر هموطن کمک مالی کرده اند.

نظر شخصی: دستشان درد نکند. حتما مال پدرشان بوده است دیگر. یادمان باشد ما فقط باید در انتخابات حضور فعال داشته باشیم و باقی کارها به عقل و شعور ما قد نمی دهد.

نظر غیر شخصی: به سیاست کاری نداشته باشید. اقتصاد هم که مال خر است. اگر می خواهید کار داشته باشید.

پرده پنجم (همکاری دوقلوهای نظامی و قضایی بر سر طرح امنیت اجتماعی):

لازم به درج خبر نیست. سردار می گیرد و قاضی در منزل شخصی اش ارشاد می کند. صندلی های دادگاه هم جایشان را به تخت های گسترده دو نفره می دهند.

بیت: کار کار دل است / حرف حرف صفا

(بیت که نیست لامذهب. مستربیت است.)

پرده ششم (صف نانوایی):

یک صف طولانی روبروی نانوایی سنگکی تشکیل شده است. نانهای پر ملات خاشخاشی به قیمت ۱۵۰۰ تومان. آقایی به ناگاه با ماشین آخرین مدل خود در مقابل آن توقف و نانوای محترم بیست عدد نان تنوری دو آتشه را شخصا روانه صندوق عقب ماشین فرد مذکور می کند. عده ای هاج و واج ناظر مصیبت وارده می باشند. کسی دم نمی زند. بالاخره جاهلی می پرسد: "آیا این آقا داخل صف بودند؟" و باز هم کسی دم نمی زند. جاهل با نانوای محترم درگیر می شود. بقیه نظاره می کنند.

توصیه اکید: هیچگاه حرفی نزنید. او جاهل است. نمی فهمد.

پرده هفتم (امام زمان - پشت خط تلفن):

- سلام آقا! جانم به فدایتان. خودتانید؟

- آری فرزندم. سلام بر تو.

- آقا پس چرا ظهور نمی کنید؟ به ستوه آمده ایم. مگر اوضاع ما را نمی بینید؟

- روزی که من امامت را تحویل می گرفتم نگفتند قرار است یک چنین نکبتی را اصلاح کنم. از من هم سنی گذشته است. نه توانش را دارم و نه حوصله اش را.

- ولی مردم منتظرند!

- کان لقهم اجمعین. می خواستند انقلاب نکنند.

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه 1 خرداد1387  |
 نوستالژی های سوخته

سالهاست که از دوستی مان می گذرد...

یادت است با تو بودنم را

هر صبح تا به شب

در تب سوزان بحث های داغ سیاسی

که هیچگاه تمامی نداشت؟

گفته بودم تنفرم را

از آن خزعبلات هر روزه!

ولی

همه چیز به حساب اخلاق بود و می ماندم

چون همیشه...

 

یادت است...؟

یادت است شب های با هم بودن مان

در کافه رستوران های اطراف شهر؟

و استیک های سفارشی و نوشابه های گازدار شیشه ای

که همیشه دوتایی سرو می شد؟

و آن ضیافت های شبانه که تمامی نداشت

تا به صبح؟

به سلامتی چیزی که هیچگاه فاش نشد تا امروز!

آری

همه چیز به حساب اخلاق بود و من بودم

چون همیشه...

 

پک زدن های طولانی ات که یادت هست

به آن سیگار های نیمه تمام قبل مشروب؟

و نگاه های خیره من

به دودهای خمار و سرفه های بی صدایم

در کنار تو

هر شب و هر لحظه!

آری

همه و همه به حساب اخلاق بود و من...

 

نه! نگفتم...

نگفتم که بحث های سیاسی ات را دوست می داشتم!

من عاشق بورژوآ گفتن هایت بودم

وقتی که لبانت برایشان غنچه می شد...

و نوشابه هایی که هنگام مکیدن

لب هایت دور شیشه هایش حلقه می زد...

آری نوشیدنی هایم همه به سلامتی آن لبان خجسته بود

هنگامی که از ته سیگارها کام می گرفت!

همه چیز به حساب اخلاق بود.

آری می دانم...

گفته بودی که فتیش اخلاق دارم!!!

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387  |
 تداعی

آهای دختر!

آهای... با تو ام!!

با من همراه شو.

آری تو! دخترک ابرو کمانی...

تو که سالهاست می شناسمت

از رنگین کمان چشمهایت

یا بدن اطلسی ات که هر دم در برم رنگ می بازد...

با من همراه شو!

می دانم که لبهایت آشناست با تن ناآشنایم.

در خود جای ام ده.

نترس!

دنبال طفلی ام

که تو به من خواهی داد!

طفلی که شبیه اوست.

اویی که دیگر نیست...

با من همراه شو

دخترک مو طلایی!

تو که هیچ وقت نبودی و نیستی.

تو که سالهاست نمی شناسمت...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه 9 اردیبهشت1387  |
 گذر از تناقض

سار در شهر جنون مرد

تا که با روح مترسک به هوا خاست

و جادوگر خاموش ندانست

این رقص و شعف پای بر افلاک ندارد

 

در خلوت شب باز نگاه تن تب دار

سیال پی نفسک بیمار روان شد

وآن خاک پر از شهوت و باروت

گویا که دگر راه به آفاق ندارد

 

هر دم خزد از پشت نقاب تلخک منحوس

تا خوش بنماید هوس خوشه خام اش

و صبحی که خرامان شود اش وسوسه عیش دوباره

آخر برود کاین گذر از ناقض عشاق ندارد

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه 23 فروردین1387  |
 اولین جگرباش

به به! به به!

بازم مثکه تو محله خبراییه! یه عده بازی در آووردن و اینبار هم توپو انداختن تو حیاط ما!!

برین شیطونا! برین دم خونه خودتون بازی کنین!! می گیرم توپ تونو پاره می کنما!!! (تازه یکیشونم اومده میگه بیا تو هم بازی!)

ای بابا! ول کن دستمو! چی می خوای؟! هان؟؟ اسم اولین بلاگر دگرباش رو؟! بی خیال! هان؟ نمیشه؟! آخه داستانش طولانیه! خب بیا بشین اینجا تو بغلم تا یواش یواش بت بگم!!!

حالا از کجا شروع کنم؟! آهان! راستش... خب... ببین... اول اولیشو که دقیقا یادم نیس! فک کنم مال یه سرخپوسته بود! هر چی با زبون آدمیزاد براش می نوشتم انگار نه انگار! هر چی باکومبا باکومبا هم کردم حالیش نشد! خیلی زبون نفهم بود. امکان کامنت گذوشتن با دود هم نبود. ناچارا بی خیالش شدم...

هوم؟ منظورت از ایرونیا بود؟ آآآ... اگه اشتباه نکنم اولیش سایت -ی ایران بود که یه سری خوشحال از خودشون فانتزی در می کردن! بعد مدت کوتاهی هم سر و کله اپسیلونی پیدا شد که تو اون زمان برا خودش بی نهایتی بود. حس عجیبی داشت. جدی جدی ترکونده بود. همونطور که اگه الان تو از رو پام بلند نشی بری می ترکونمت!

خوبه! خیییلی ممنون...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه 12 فروردین1387  |
 آوارگان تنهایی

اندر این ازمنه داستان جفا بسیار است!

واندر آن٬ گوش نیوشا کم و بی مقدار است...

همه بر گرد خود و خود همه بر گرده خویش

آنچه بی جای بمانده ست٬ بماند بر دل ریش.

فکرکم در کشش عشق به او پاره بشد!

دلکم در پی او نفله و بیچاره بشد!!

مر مرا پیشکشی و هدیه چه کار؟

کاپ و جام می و گلدسته چه کار؟؟

خواهی چون تو بزنم کوس انا الحق و خودم فاش کنم؟!

یا که از فرط خوشی نیش نا نا ناش ناش کنم؟!!

فر و پیروزی ات صد بار مبارک بادا...

دشمنانت به هزار بار سگ پیر گادا!!!

بدهم جایزه ترا٬ ار تو مرا کام دهی!

مامن و جای خوش و ساقی سیم ساق دهی!!

ای برادر برو! اینجا دل خوش سیری چند؟

تو که دل داری و دلدار٬ بگو سیخی چند؟؟

هر که بر بام رود٬ داد زند٬ پیش کشند!

استخوانش شکنند و جسدش نیش کشند!!

من و این خلوت و غمبار دلم کافی نیست؟!

برو ای دوست! که اینها دل من شافی نیست...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در یکشنبه 19 اسفند1386  |
 خرید سال نو

چیزی دیگه به عید نمونده. همه افتادن به خونه تکونی. منم که این موقعها بالا خونم بدجوری تکون می خوره.

می زنم بیرون. هوای خوبیه. گوشه و کنار هم دستفروشا دارن هر چی جنس بنجله به مردم قالب می کنن تا سال نویی دیگه هیچ گهی تو بساطشون باقی نمونه.

منم می خوام خیلی چیزا بخرم. هر چی می بینم می خوام ولی تا میام حساب کنم می گم بی خیالش! می رم ببینم چیا می تونم گیر بیارم...

از بس خرید نکردم اشتیاقمو به کل از دست دادم! هیچ چیزی بم حال نمی ده. بوتیک دارا هم دارن خودشونو خفه می کنن تا من مشکل پسندو یه جوری راضی کنن سر اون کیسه هرو شل کنم. منم که گفتم! این موقعها بالا خونم بدجوری تکون می خوره. یه کفش پاشنه بلند زنونه می خرم و می ندازم جلو یه -نده هه تا پاش کنه و حسابی واسه خودش تلق تولوق را بندازه...

سریع می زنم بیرون. سر راه هوس قلیون می کنم. هنوز نمی دونم چجوری می کشنش ولی می خوام یکی بخرم. فروشنده پیشنهاد می کنه برام بپیچتش ولی من ترجیح می دم همینجوری بگیرم دستم و را بیفتم.

آخ چه عروسک خوشگلی! اینم می خوام. پشت ویترین مغازه الکتریکی چیکار می کنه؟! نمی دونم چرا وقتی به نره خر پشت پیشخون می گم اون عروسکه رو می دی بم٬ عین شتر نجاست خوار نگام می کنه!

"چی شد پس؟؟"

"هیچی آقا! ولی اون عروسکه فروشی نیست! اصلا به درد شما نمی خوره!! تازه دماغشم کنده شده!!!"

"می دیش یا نه؟!"

"بفرمایین!!!"

"چقدر می شه؟"

"قابل شما رو نداره. عیدی ازم قبول کنین."

"چون دماغ نداره می گی قابل نداره؟ بیا این هزاریا رو وردار! اینا هم گوشه نداره. عیدی شما..."

دست عروسکمو می گیرم و میام بیرون. هوا حسابی تاریک شده. باید برگردم خونه.

اوه! ماهی یادم رفت! اونور خیابون که کلی لگن ریخته. می رم ببینم چیزی توش پیدا می شه یا نه...

هه هه! لاک پشت... چه بامزه!

"آقا دو تا لاک پشت بدین."

"کدوما رو می برین؟"

"اون کوچولو خجالتیه رو بدین که داره یواشکی منو دید می زنه!"

"اون که حالش بده. بذار این شیطونه رو بهتون بدم..."

"گفتم اون خجالتیه رو می خوام!"

"بفرمایین!!! خب دیگه کدومو می خواین؟! این یکی هم خجالتیه! بدم خدمتتون؟؟"

"نه! اون کوچولو شیطونه رو بدین. آره! همونی که داره می ره تو لگن دوستت..."

(عجیبه این یارو هم نگاش مثل الکتریکیه ست! انگار یه چیزیش می شه مرتیکه نجاست خوار!)

ای وای دیرم شد! برم دیگه. عیدتون مبارک...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه 9 اسفند1386  |
 این روزها

سلام!

منو که می شناسین؟! آره همون! اینم مگنیته... (کلاغم!)

هفته پیش واسه اولین بار دیدمش. کلاغ خوبیه. زیاد قارقار نمی کنه. تازه عصرا با هم بیرونم می ریم...

یادم رفت بگم! دیروز براش یه قفس خریدم. خیلی خوشش اومده بود. سریع پرید توش و لنگ و پاچه شم دراز کرد. نبودید ببینین چقدر بامزه توش غلت می زد! ولی راستش همون روزای اول اتفاقی افتاد که مجبور شدم براش یه قلاده هم بخرم. البته همیشه گردنش نیست فقط وقتی می خوایم بریم بیرون.

آخه می دونین؟ روز اولی که با هم آشنا شدیم٬ بال شو گرفته بودم و داشتیم تو پاساژها چرخ می زدیم که چند تا دختر ما رو دیدن و شروع کردن به تیکه انداختن و خندیدن! تازه ادای مگنیت رو هم به خاطر اینکه کمی می لنگید در می آووردن و الکی براش قارقار می کردن. اونم عصبانی شد و یهویی پرید روشون و بهشون تجاوز کرد! طفلکی تقصیری نداشت. دست خودش نبود. یعنی بال خودش نبود. آخه تازه بالغه. صداش دورگه شده. بعضیا هم بی خودی شوخی شون می گیره و اذیتش می کنن.

سرتونو درد نیارم. خلاصه اینکه دخترا هم ازمون شکایت کردن و قاضی هم براش حکم قلاده صادر کرد که بندازم دور تشکیلاتش. البته من قلاده اونقدی پیدا نکردم. واسه همین مجبور شدم بندازم دور گردنش. ولی خوشم میاد روحیش خوبه. تازه وقتی قلاده شو می ندازم٬ تو خیابون پزشم می ده!

یه چیز دیگه! دیروز کلاس زبانم اسمشو نوشتم. آخه خیلی با استعداده. انقدر قشنگ صدای بوتیمار و زنبورگاوی رو در میاره که نگو. ولی همش می ترسم که همسایه ها واسه این سر و صداها ازمون شکایت کنن و مجبور شم پوزه بندم براش بخرم. پیش خودمون باشه! یه کمی سیاسی هم هست. تلویزیون که روشنه٬ هر کی رو پای تریبون می بینه می زنه زیر قارقار. انقدر قارقار می کنه که از حال می ره.

آخ اینو بگم! یه بار که داشت به ریش بعضیاشون می خندید (یعنی می قاررید) یه جفت دندون مصنوعی تو دهنش دیدم. تا گفتم مگنیت اینو از کجا آووردی٬ سریع پرید و رفت تو قفسش. هر کاری کردم بم چیزی نگفت ولی فکر کنم از ننه بزرگ اون پسر قرتیه کش رفته. پسره رو هم که همون روز نوکمالش کرده بود. (شاید چون نیومده بود سر قرار!)

خیلی گستاخه. امروز یه حرف بدم از نوکش شنیدم که مجبور شدم با چسب ببندمش. می ترسم با این حرکاتش یه روز کار دستمون بده. تازه دفترچه خاطرات منم یواشکی کش رفته بود و داشت می خوند که سر رسیدم. چشاش چهار تا شده بود. صحبت دوستام که می شه نوکش آب می افته! باید به فکر یه چشم بندم براش باشم...

"آهای مگنیت! تو دفترچه تلفن منو ندیدی؟؟"

"این چیه لای پرهات قایم کردی؟!"

"ئه! آدرس اون یکی وبلاگمو از کجا...؟!!"

"وایسا ببینم!"

"مگنیت؟؟"

"مگنیییت...؟!!"

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در شنبه 27 بهمن1386  |
 رهیده از قفس

شش سال از رفتنت گذشت...

و من

همچنان

ماندنم را

به سوگ نشسته ام.

گویند که مرگ تنها رفیقی ست

که همواره به عهد خود وفا کند!

و من

سالهاست

که آمدنش را

به انتظار نشسته ام...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه 23 بهمن1386  |
 ناکجا آباد

آن روز هم در حال اتمام بود. پسرک با چهره ای غمزده پیچاپیچ خیابانها را طی می کرد تا در گوشه ای از شلوغی شهر خود را گم کند. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. جز کوله باری از مشکلات که همیشه با او همراه بود...

رنگ پریده و حیران٬ خورشید را نگریست که با اکراه از او رخ بر می تافت و انوار طلایی اش را که از خجالت نارنجی فام گشته بود از نظرها پنهان می کرد.

ساعتها از پی هم گذشتند. خیابانها کم کم از جمعیت خالی می شد. او می ماند و ذهن درمانده ای که همچنان در دوردستها به نقطه ای نامعلوم امیدوار بود. چشمانش را بست. لحظاتی را به خاطر آورد که همیشه در رویاهایش بدان نزدیک می شد و باز از آن دور می گشت. خواست اینبار کمی از شیرینی اش را قبل رفتن مزه مزه کند که...

صدایی مهیب او را به خود آورد! توده ای سیاه که دیوانه وار به سویش می شتافت تا او را به یکباره در بر گیرد...

پسرک ایستاده بود و خیره می نگریست. فریادهای رهگذران نیز نتوانست او را از دنیای خیال برهاند. دوباره چشمانش را بست. لحظاتی بعد و در هیاهوی مردم با دردی سیاه یکپارچه شد.

تمامی صحنه ها به ناگاه محو شدند. حال خود را در سرزمینی عجیب می یافت که با سیمهای خاردار محصور شده بود. سرزمینی بی کران که ماسه های مواج اش خروشان به دل آسمان سرد می کوبید.

تلاطم در وجود پسرک او را به دویدن واداشت. گریه امانش را بریده بود. خود را در مهلکه ای سخت گرفتار می دید که از آن گریزی نبود. فرار غیر ممکن بود...

سپس اصوات خفیفی را در اعماق وجودش حس کرد. چیزی نمی شنید و تنها می دوید تا اینکه صداها قویتر شد و او را از حرکت باز ایستاند. دیگر ماسه های خروشان در پی اش نبودند. انگار او داشت از خود می گریخت.

آن دورها پیرمردی را می دید که زمینی بی حاصل را شخم می زند. سوز سردی بر فراز خاک وزیدن گرفته بود. اشکهای معصومانه اش بر بالهای باد سوار شده بود تا صورت خشک پیرمرد را لمس کند. چهره بی حالتش چیز خاصی در ذهن پسرک تداعی می کرد...

او خودش را در وجود پیرمرد می دید. خود سالخورده اش را که تک و تنها به دنبال هیچ زمین مرده ای را زیر و رو می کند. از آنهمه پوچی به هراس افتاده بود. بار دیگر شروع به دویدن کرد. اما راه فراری نبود و این صحنه ها بودند که بارها و بارها تکرار می شدند.

از ناراحتی به زمین افتاد و زار زار گریست. او در سرنوشتی ناخواسته دست و پا می زد و خودخواسته به آن دامن می زد. بقدری در آن حال ماند که احساس کرد زمان از حرکت باز ایستاده. برخاست و برای اولین بار به آسمان بالا سرش نگاه کرد. تازه می دید که سیاره اش چقدر بی نور است. خورشیدی در آسمانش نمی تابد. یادش آمد که در دنیای قبلی تنها نبود. یادش آمد خورشید آنجا همواره می درخشید. آن سیاره هیچگاه خاموش نبود.

حیف که دیگر همه چیز تمام شده بود. دیگر راه بازگشتی نبود. سیاره او جایی برای ساختن نداشت. درک ساخته ها برایش دردناک بود. آرام بر زمین نشست و زانوانش را در بغل گرفت. او از آن دنیا هیچ نداشت. تنها یک دل پاک برایش به یادگار مانده بود. ولی آنها با دل بیچاره اش چه ها که نکرده بودند.

پسرک صورتش را بر زمین نهاد و به گذشته غمبارش فرو رفت. او این سرزمین خاموش را به دنیای پرفروغ گذشته ترجیح می داد٬ و تنهایی را به نامردمان آن روزگار پست. دلش لرزید. اشک در چشمانش حلقه زد. حال پسرک رنگین کمان بی رنگی را در آسمان تیره اش نقش می زد...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه 12 بهمن1386  |
 روایت خاموش

يکی بود... يکی نبود...

غير از خدا٬ هيچ کس نبود...

بعد از خدا هر کس که بود...

برای من هيچ کس نبود!

تو آمدی...

دنيا نبود!

دنيای من٬ ويرانه بود...

در اين سرای نا صواب٬

خدای من

ديگر نبود...

 

يکی بود... يکی نبود...

هر کس که بود٬ خدا نبود...

تنها کس ام٬ نا کسی بود!

هر وقت که بود...

هیچ کس نبود!

تنها کس بی کسی ام٬

انگار نبود و هیچ نبود...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه 14 دی1386  |
 قرارداد

سکانس اول (خونه ساعت ۶ صبح):

صدای زنگ موبایل.

از خواب بیدار میشم.

یه چیزی می خورم.

می زنم بیرون. (البته قبلشم یه چیزی تنم می کنم)

سکانس دوم (شرکت ساعت ۸ صبح):

یکی داره عین بز نگام می کنه.

میاد جلو.

- سلام مهندس.

- سلام.

- مهندس؟

- چیه؟ چرا هی پیچ می خوری؟

- دلم درد می کنه. شیکمم گیر داره.

- پدر سگ این حرفا چیه اول صبحی روزمو به گه می کشی؟

- ببخشید مهندس. حالا چیکار کنم؟

- من چمی دونم. بذار این یارو که اومد بگو برات فنر بزنه گیرش وا شه.

- مهندس چاه توالت که نگرفته. شیکمم گیر داره.

- بازم گفت. الدنگ مگه من دکترم؟ اصلا به من چه این چیزا؟

سکانس سوم (اتاق مدیر ساعت ۱۰ صبح):

- قربان این قرارداد ما چی شد؟ یه ماهه دارم کار می کنم ولی وضعیتم هنوز لنگ در هواست.

- مشکلی نیست مهندس. خیالت راحت باشه.

- ولی خیال من ناراحته قربان. چرا این قرارداد (کوفتی) رو محکمش نمی کنین تا منم مثل شما راحت شم؟ لااقل بگین قرارمون پابرجاست یا ممکنه به مرور زمان...؟

- نه مهندس. خیالتون راحت باشه.

میام بیرون. فایده نداره.

سکانس چهارم (محل پروژه ساعت ۱۲ ظهر):

- مهندس؟

- بله؟

- طراحی های فاز ۲ معماری و سازه رو کنترل کردین؟

- بله.

- قابل اجراست؟

- خیر.

- کی مشکلاتش برطرف میشه؟

- هر وقت کامنتهامو دادم.

- خب کی کامنتهاتونو می دین؟

- هر وقت خیالم راحت شد.

- خیالتون کی راحت میشه؟

- هر وقت قراردادم تو دستم بود.

سکانس پنجم (محل پروژه ساعت ۶ بعد از ظهر):

- مهندس؟

- بله؟

- از سفارت اومدن واسه بازدید.

- راهنماییشون کن. ببین چیکار دارن.

- شما نمیاین؟

- نه. کار دارم.

- آخه من که انگلیسی بلد نیستم.

- به مدیرت بگو.

- ایشون که گفتن شما مسوول فنی پروژه اید.

- من نه.

- پس کی؟

- اونی که قراردادش تو دستشه.

سکانس ششم (ساعت ۸ شب تو راه خونه):

دارم با خودم فکر می کنم.

یا من خیلی احمقم یا اونا خیلی بی شعور.

شایدم جفتش. ولی اونا بی شعورترن که منو احمق تر فرض کردن.

تو همین فکرام که می رسم در خونه.

سکانس هفتم (خونه ساعت ۹ شب):

- سلام.

- سلام.

- خسته نباشی.

- مرسی.

- چه خبر؟

- هیچی.

شام می خورم و می خوابم.

سکانس هشتم (فردا ساعت ۶ صبح):

صدای زنگ موبایل.

از خواب بیدار میشم.

یه چیزی می خورم.

می زنم بیرون.

(گفتم که قبلش یه چیزی تنم می کنم)

سکانس نهم (شرکت ساعت ۸ صبح):

کسی عین بز نگام نمی کنه.

سکانس دهم (اتاق مدیر ساعت ۱۰ صبح):

- قربان این قرارداد ما چی شد؟

- مشکلی نیست مهندس. خیالتون راحت باشه.

- بفرمایین قربان. این خدمت شما.

- چی هست؟

- استعفای بنده.

- استعفا برای چی؟ اینجا به شما خیلی احتیاج داریم.

- منم به قراردادم خیلی احتیاج دارم. مشکلی نیست قربان. خیالتون راحت باشه.

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه 1 آذر1386  |
 سرشتی دگر

در تو فرو خواهم کرد

اندیشه های نو ز جنس خود

از تو برون خواهم کشید

افکار پوسیده ز جنس دگر

...

در تو فرو خواهم کرد

دردهای نو ز جنس خود

از تو برون خواهم کشید

خوشی های کهنه ز جنس دگر

...

در تو فرو خواهم کرد

الفاظ تازه ز جنس خود

از تو برون خواهم کشید

القاب مرده ز جنس دگر

...

در تو فرو خواهم کرد

و از تو برون خواهم کشید

تا باردار شود وجود بی مهرت به احساس نو ز جنس خود

تا بارور شود فرهنگ تو به رفتار نو ز جنس دگر

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه 11 آبان1386  |
 حیران

قلبم

از

ژرف ترين درياها

عميق تر است.

روحم

از

بلند ترين کوهها

رفيع تر است.

ديدم

از

پهناور ترين دشتها

وسيع تر است.

با

آن

ديدگان

بی مهرت

قلب

و

روحم

را

نظاره مکن...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه 12 مهر1386  |
 زادروزت مبارک روکروناکو

امروز ثبت می کند زمان

وقوع بایای تو را

گاه به صلیب می کشد

این روح بی تاب مرا

امروز روز توبه و

طلوع فردای من است

روزی که پرپر می کند

بیمار واژه ی مرا

امروز زمین گهواره ی

زیبای بی تای من است

خوشا زمان که وارث

فردای زیبای من است

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه 30 شهریور1386  |
 مدرنیته

داشتم روزگار خودم رو با دنیای امروز مقایسه می کردم!

یادم میاد در ایام کودکی سرگرمیم همیشه بازی با اسباب بازیهایی بود که یا برام ناشناخته بودن و یا هیجانی خاص توم بوجود می آوردن.

عاشق یه سگ بودم که بابام برام خریده بود! یه سگ کنترلی که کمتر کنترلش دست خودم بود. وقتی هم که بود بلد نبودم درست ازش استفاده کنم. همیشه جایی می رفت که نمی خواستم! یه ریز وق می زد. بدجور! اونم با صدای بلند...

همیشه ازش می ترسیدم. بی پدر عین سگای واقعی دنبالم می کرد. منم که بزدل مثل این اسکلا جیغ می زدم و فرار می کردم!

تیله های خوشگلی هم داشتم که نمی دونم چرا هر وقت پرتابشون می کردم بر می گشت می خورد تو ملاجم! فرقی نمی کرد بعدش کدوم ور برم. عین دود سیگار دیگرون که همیشه سمت من میاد حتی اگه باد یه سمت دیگه بوزه.

لگو و پازل و ماشینهای آنچنانی و یه دنیا خرت و پرت دیگه هم داشتم که یا زیر دستم داغون شدن٬ یا به سرقت رفتن و برام داغونشون کردن! لگو که آخرش کار دستم داد و مهندس عمرانمون کرد. پازلها هم زندگیمو در بر گرفتن و خودمو تبدیل به یه پازل عجیب و غریب کردن!

بگذریم...

الان دیگه بچه ها به این چیزا فکر نمی کنن. دغدغشون شده بازیهای کامپیوتری و اسباب بازیشون موبایل و برنامه کودکشون هم شوهای خفن ماهواره که توش آقای ۵۰ سنتی با کرور کرور از این مانکنای محجبه می چرخونن و می لرزونن و آچارکشی می فرماین! قربونش برم یه فیلم سوپر تمام عیاره. دیگه کسی موسیقی گوش نمی کنه که...

ما که اونجوری زندگی کردیم آش و لاش از آب در اومدیم. اینا می خوان فردا چی بشن خدا می دونه!

نسل قدیم نمازگزار هم که الان دوران کهولتشون رو پشت سر می ذارن مدرن تر شدن! بیچاره ها دیگه نمی تونن سر پا وایسن عبادت کنن٬ مبله نماز می خونن! پاهاشونو دراز می کنن و پشت به مخده و یه چارپایه هم می ذارن زیر مهرشون که سطحش بیاد بالاتر. کنارم بساط چای و قلیون و پکی می زنن و گهگداری هم یه الحمد لله می فرستن آسمون! قبول باشه انشالا...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه 23 شهریور1386  |
 وسوسه

این ضرب آهنگ چیست؟

ساز یا قلب من است؟

سخت می نوازد مرا

آنکه می رقصد

در اینجا

روی پیست...

دارم حس اش می کنم

بازم آن سیال زیر پوست خود!

می خزد.

باز می دود.

او هست که می خواند مرا

آنکه می رقصد

در اینجا

روی پیست...

باز لمس اش می شوم.

باز نگاه اش در نگاه ام...

باز مسخ اش می شوم.

خواهم این حس نگاه اش تا ابد!

سخت می نوازد مرا

او که ضرب آهنگ عشق اش

عطر اثم اش

سخت می خواند مرا...

آری! این عشقی بسان شهوت است.

دست در دست من است.

مست در چشمان من

آنکه می رقصد

در اینجا

روی پیست...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه 7 شهریور1386  |
 کویر

خود را لابلای شخصیت هایم گم کرده ام.

پوسیده ذاتی از چرک و کثافت

که در تهوع زمانه بالا می آید و فرو می رود.

بی تلاطم...

بی حرکت...

آرام و بی قرار در مردابی لامکان

خودی خویش را نظاره می کنم.

گندابی از وجودم

به درونم پای می نهد.

گندابی از جنس من...

شریک تعفن ناتمام ام...

بالا می آید و فرو می رود

در تلاطم امواج درونم.

حال توئی و من و گل مرداب٬

حاصل عشقی ناتمام٬

در کویر لایموت ام...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در شنبه 20 مرداد1386  |
 بر باد رفته

تا ديروز...

کور بودم چون جز تو کسی را نمی ديدم٬

کر بودم چون جز صدای تو در گوشم نبود٬

لال بودم چون در عشق من مجال گفتار نيست٬

مغرور بودم چون تو را در کنار خود داشتم٬

خودخواه بودم چون تو را از برای خود می خواستم٬

بی عقل بودم چون ذهنم جز در انديشه تو نبود٬

بی قلب بودم چون قلبم در گرو تو بود٬

پست بودم چون تمام بلنديها را برای تو می خواستم٬

از سنگ بودم چون لطافت روحم را به تو بخشيده بودم...

و امروز...

گريه نکن! ديگر آنقدر کوچک شده ام که بتوانی مرا ببينی...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه 9 مرداد1386  |
 تاثیر پذیری

خب ظاهرا به بازی تاثیرها دعوت شدم٬ ولی حقیقتا چندان آدم تاثیرپذیری نیستم.

البته چرا! شاید بیشترین تاثیر رو از بچه ها می گیرم. کسانی که به نظر من منشا تمام زیباییهای دنیا هستن. بچه ها واقعا الهام بخشن...

یه موسیقی خوب هم تاثیر زیادی تو روحیاتم می ذاره. به ژانر خاصی علاقه ندارم ولی موسیقی مایکل جکسون رو خیلی دوست دارم. برام مهم نیست دیگرون دربارش چی میگن. طبیعتا به رقص هم علاقمندم٬ هرچند سررشته چندانی ازش ندارم! فیلمهای زیادی هم روم تاثیر می ذارن ولی کارگردان مورد علاقم استنلی کیوبریک هست. خدا بیامرزتش...

از کتاب خوندن لذت می برم. نویسنده مورد علاقم هم شاید جرج اورول باشه. اونم خدا بیامرزتش.

از خودمم زیاد تاثیر می گیرم! خدا منم بیامرزه...

از چیزایی هم که روم تاثیر منفی می ذارن شاید بشه به آدمهای احمق اشاره کرد که وجودشون هر جا بویی از خوشی هست تبلور بیشتری پیدا می کنه. دروغ و دورویی و تقلب و کسانیکه شخصیت درست و محکمی ندارن بدجوری حالمو بهم می زنن.

از کسانیکه بیشترین تاثیر منفی رو در ماههای اخیر روم داشتن می تونم به چینی ها اشاره کنم که به نظرم علاوه بر کوچیک بودن مغزشون عین یه غده سرطانی هم رشد می کنن. البته هنرهای زیادی هم دارن که نمیشه ازشون چشم پوشی کرد! مثلا در سولفاته کردن محیط اطرافشون نقش بسزایی ایفا می کنن. خودم بارها و بارها قربانی این هنر زیباشون قرار گرفتم که نتیجش سوختن مخاطهای مغزیم٬ فلج شدن عضلات فک و صورت و مسمومیت شدید روحی و روانیم بوده. خدا ازشون نگذره که اینطور جوونای دسته گل مردمو پژمرده و پرپر می کنن...

از دیگر چیزهایی که روم تاثیر بدی می ذارن مرگ و میر و بیماریه. طاقت دیدن این چیزا رو اصلا ندارم!

اما شاید بیشترین تاثیر زندگیم رو تو چند وقت اخیر از یه دوست گرفتم. کسی که مثل بچه ها پاک٬ مثل یه موسیقی دلنشین٬ مثل یه رقص هیجان آور و البته مثل یه نویسنده خوش قلم و گیراست! اونم کسی نیست جز...

 

ای بابا! من چقدر تاثیر ناپذیر بودم و نمی دونستم...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه 27 تیر1386  |
 غریبانه

تیری بر کمان نهاده می شود.

سست می شوم٬

چون وسوسه ای که می کاهد از درونم بند بند تو را...

به اطراف می نگرم.

نمی بینم چیزی جز وصل بی مثل تو را.

می ترسم!

می گریزم از خود٬

تا بیابم مامنی از جنس خود...

حسی درونم می دود.

فریاد می زند. می گرید٬

تا برهد از شهوت مرگ از برای تو!

تیر از کمان رها می شود.

می تازد بسویم دیوانه وار٬

تا بشکافد قلبم را دگربار در سرای خود...

می نشیند آخر در بطن وجودم!

می پاشد از هم همه اعضا و تار و پودم.

هیچ نمانده دگر از برای خود.

مردم٬

تا زنده شوم بار دگر٬

از برای تو...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در یکشنبه 10 تیر1386  |
 عاشق های فاسق

شبه. همه خوابیدن. با هم٬ بی هم٬ رو هم٬ تو هم...

اینجا ساکته. منم دارم می خوابم. بدون تو!

چه خوب که حداقل ساکته. داره کم کم چشام رو هم میره...

میاو! میاو!

پیشته!!

میاااو! میااااااو!

ای کوفت!!! برو گم شو! تو دیگه از کجا پیدات شد؟! ول کنم نیست بی حیا. یه ریز داره ناله می کنه...

برو جای دیگه بساط فسق و فجورتو پهن کن بذار منم بکپم!

میاااو...

شبهای آخر بهارم که هست دارن سنگ تموم می ذارن! البته این بی ناموسا شب و روز نمی شناسن. دائم دارن لول می خورن.

میاااو...

بابام که همیشه نسبت به گربه ها ارادت خاصی داشته. یادمه از قدیم الایام اونا رو با چوب و چماق پذیرایی می کرده. متاسفانه این ژن تو من یه جورایی تحلیل رفته. ترجیح می دم بره رو اعصابم ولی حوصله دنبال کردنشونو ندارم. بابام معتقده که باید ترسوندشون تا اینورا پیداشون نشه. قربونشون برم گربه های این دوره و زمونه هم که احترام سرشون نمیشه! انگار نه انگار که آدمی گفتن گربه ای گفتن!

جالبه که گربه ها نه تنها نمی ترسن و از محدوده خارج نمی شن بلکه حتی یه خونه اونورترم نمی رن! همونجا کارشونو می کنن. همونجا می زان. همونجا می خورن. همونجا می رینن. گهگداری واسه تنوعم که شده دست کس و کارشونو نمی گیرن برن خونه همسایه پیک نیک! بابامم که همچنان با اراده و جدیت اهداف پوچشو دنبال می کنه تا شاید یه گربه ای ترسید و دیگه نیومد. تازگی بهونه میاره که این گربه ها جدید هستن و می خواد یه جورایی ناکامی هاشو واسه ما توجیه کنه.

داشتم فکر می کردم بهتر بود بجای اینکه نیروی انتظامی به دخترا و پسرای مردم تو خیابون گیر بده که چرا آرایشت اینجوریه؟ چرا تنبونت اونجوریه؟ چرا زیباییهات زده بیرون؟ چرا مال اون یکی نزده بیرون و این حرفا... بیاد یه چیزی پای این گربه ها بکنه که نصفه شب آدمای از همه جا بی خبر رو هم تحریک نکنن هوس گشنی کردن به سرشون بزنه.

حداقل ما آدما می ریم یه گوشه بی سر و صدا کارمونو می کنیم. نه وقت و بی وقت جلوی همه اونم با سر و صدا معرکه بگیریم. خوشم میاد کلاه نیروی انتظامی حداقل واسه گربه ها پشم نداره!

البته ما که جزو قدیسین هستیم. تو خلوت هم کاری نمی کنیم. اینا رو واسه از ما بهترون گفتم...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه 30 خرداد1386  |
 خواب آشفته

داشت دفترچه خاطراتشو ورق می زد. خاطراتی از آینده که در گذشته رقم خورده بود٬ و کلماتی که بوزینه وار بر صفحاتش می دویدن و جیغ می زدن...

گیج بود. یادش اومد روزی رو که براش نوشته بودن اون خاطرات رو!

اون روز٬ روز خواستگاریش بود. اما انگار یک جای کار اشکال داشت. شاید خودش! شاید خود او...

چه روزی بود! خدایا! کلمات پاک نمی شدن. همه چیز فقط ثبت می شد. همون روزی که گفت می خواهمت! ولی چرا اینگونه شد؟

باید حلقه ها رو دست می کردن...

 

 

یه آقایی اومد با دو تا حلقه. نه! چند تا آقا بودن. راستی چرا حلقه ها بهم وصل بود؟!

ما رو بردن! فکر کنم ماه عسل!! چه جای عجیبی بود. پر از میله های آهنی. چقدر تاریک. هیشکی نبود. شاید شب بود! آره٬ اونجا همیشه شب بود.

بالاخره ماه عسل هم تموم شد. باید می رفتیم. گفتن باید جشن بگیریم. ولی چرا بعد ماه عسل؟! مگه ما ازدواج نکرده بودیم؟ واسمون مهمونی گرفته بودن! چشمامونم بستن تا غافلگیرمون کرده باشن!!

چه جای بزرگ و وسیعی! همه اومده بودن٬ حتی کسایی که نمی شناختیم!! گفتن اینم گردنبنداتون. بهتون خیلی میاد. ما هم انداختیم گردنمون. نه! انداختن گردنمون. یه خورده کلفت بود. گردنمونو اذیت می کرد. ولی کادو بود. باید تحمل می کردیم.

بالاخره سر و صداها بلند شد. انگار باید می رقصیدیم. رو یه سکوی بلند که همه ما رو ببینن!

یادمه اون اول زیر پامون چهار پایه گذاشته بودن ولی موقع رقص دیگه نبود. خدایا! چقدر رقصیدیم. انقدر که دیگه از حال رفتیم. فکر کنم بعد ما رو آوردن پایین! خیلی رفتیم پایین...

آره! خیلی خسته بودیم. رفتیم تو تختای چوبیمون. باید می خوابیدیم. دیگه چیزی یادم نمیاد! دیگه از هیچی خبری نبود! حتی من و تو. آرامش بود. آرامش مطلق...

آره! اینجا نوشته. تو دفترچه خاطرات من و تو...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه 24 خرداد1386  |
 بر فراز ذهن

بیرون شو! اینجا هوایی نیست.

بیرون شو!

اینجا فقط آتش است...

در جهنم ذهنم خواهی سوخت.

رحمی نیست! نوری نیست!

اینجا پرستو آشیان ندارد.

اینجا تخمی بارور نخواهد شد...

بیرون شو! اینجا کلاغهایش هم پارس می کنند.

بیرون شو!

اینجا خاکستر نیز خاکستر می شود...

در جهنم پاکی خواهی سوخت.

اینجا سراب ذهن است.

بیرون شو! اینجا تابستانش نیز سرد است.

در جهنم سردش خواهی سوخت...

اینجا فقط مرگ است.

اینجا زمهریر ذهن من است.

بیرون شو! بیرون شو!

فریادهایت اینجا دفن خواهد شد در تابوت خیال.

اشکهایت سرد خواهد شد در تجسم محال.

اینجا را هوایی نیست.

بیرون شو! اینجا فقط آتش است.

در جهنم ذهنم خواهی سوخت...

اینجا فقط آتش است.

در جهنم سردش خواهی سوخت.

در جهنم سردش خواهی سوخت...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه 14 خرداد1386  |
 دور باطل

- چقدر سردمه!!

- هوا که سرد نيست!

- پس ميشه کاپشن تو بدی من بپوشم؟

- اون وقت سردم ميشه...

- هوا که سرد نيست!

- داره سرد ميشه.

- پس بريم خونه...

- نه! يه کم ديگه پيشم بمون.

- اون وقت از سرما می ميرم!

- هوا که سرد نيست!!!

  ......

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه 7 خرداد1386  |
 
 
بالا