تبليغاتX
در خلوتـــگاه
 
 La Llanura

شب که می شود رویاهایم آغاز می شوند. و اینجا جلگه هاییست سرسبز از عشق تو که با نسیم کوهستان در هم آمیخته٬ و تصویر محو تو را تا کرانه های ساحلی امتداد می دهد. اینجا بیدهایی دارد مجنون از هوای مسحور کننده ات که دم بدم لابلای برگهایشان دمیده می شود٬ و می شود استشمامت کرد هر سو که می وزد و هر آن که آفتاب صبحگاهی هوس طلوعی سرد در سر می پروراند. اینجا پوششهای استپ فراوان است که متعلق به من اند. در جلگه های تو لانه می کنند و قد می کشند. تا معنی خویش را بیش از پیش ببازند و از نو تعریف شوند. تو دمنده ترینی وقتی که غروب٬ خود را از پشت کوهها به بالا می کشد. پر رنگ می شوی و دوباره در سحرگاه در آن دوردستها گم می شوی. نمی شود تو را یافت٬ و تو هستی و حس می شوی همیشه. اینجا رویای من است و صبحها از دست می رود. آنگاه که در جلگه هایت می آرامم و در تختخواب بیدار می شوم.

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه 27 فروردین1389  |
 El Glamour

میهمانیست انگار. تنها آمده ام. با بسته ای که سرخی اش از لابلای دستانم زبانه می کشد. نمی دانم اینجا چه می کنم. یا برای چه آمده ام. فقط هستم. و تو را می بینم آن وسط که به سمت من می آیی. لبخند به لب. مثل همان روز اول. یادت هست؟ آن روز که تند و تند عکس می گرفتی. آن عکسها که هیچ مفهومی نداشت.
آمدی جلو و خواستی که نشانم دهی. گفتی که عکسهای خوبی شده. قشنگ شده اند. و این اولین برخورد ما بود.
شوکه بودم. نمی دانستم این کارها برای چیست. شاید نمی خواستم. و نخواستم که توی ذوقت بخورد. سری تکان دادم و رفتم. اما تو ماندی. نرفتی. نه از ذهنم. نه از پیش چشمانم. ماندی. درست همان جا که اکنون هستی. سرخ شدی. به رنگ بسته ای که حال در دستان من است.
اتفاقاتی در جریان بود. بوی فتنه می آمد. تا تنها من بمانم و تو و سکوت پر هیاهویی که خود روایتگر خود باشد. با تو که ده سال جوانتر بودی. و من که در طراوتت گم بودم.

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در جمعه 20 فروردین1389  |
 La Superstición

خوب که نگاه می کنم زندگی بشر رو قربانی حماقتی می بینم که دین و مذهب در اون بزرگترین نقش رو داشته. از وقتی که به دنیا میایم با انواع خرافه ها به نام دین دست و پنچه نرم می کنیم تا زمانی که از دنیا می ریم. نمی دونم چیزی که قرار بود راهگشای بشر در شناخت بهتر حقیقت باشه٬ چرا به بزرگترین سد در این راه تبدیل شده. شاید خنده دار به نظر بیاد ولی اونقدر ذهنمون رو بسته نگه داشتیم که حتی از درک ساده ترین چیزها هم عاجزیم.
چندی پیش یکی از عزیزانم فوت شد. مراسمی برگزار کردن و جمعی هم برای بزرگداشت اومدن. غم کمی نبود از دست دادن کسی که همیشه خوب بود و همیشه دوست داشتنی. آزارش به کسی نمی رسید و خنده از لب کسی بر نمی داشت. مرد بزرگی بود. نه دیندار بود و نه ضد دین. بی دین بود و دیندار واقعی. انسان بود.
وقتی که مرد اما...
یکی اومد و گفت که خوابش رو دیده و اسکندر نماز قضا داره. پول بدین تا براش بخونن. یکی دیگه گفت مال خمس نداده داره. اون تکه زمین کرج رو بفروشین و بدین آقا تا گرفتار آتیش جهنم نباشه. دیگران هم خوابهای دیگه ای دیده بودن و من حیران از اینهمه آدم خوابنما شده که تا دیروز خودشونم نمی دیدن ولی حالا واسه همه می بینن. هیچکس هم نگفت که اون بینوا زن داشت٬ بچه داشت. اگه کاری داشت به خودشون می گفت نه تو مصیبت عظما. و عجیب تر اونکه پدر بازنشسته یک خونواده چند نفره با دو پسر دم بخت که خرج مراسم عروسیشون رو هم ندارن بدن چه خمسی به حضرت آقا بدهکارن؟ بنده خدا یک عمر زحمت کشیده تا یه تیکه زمین بخره واسه همچین روزی تا زن و بچه هاش بعد مرگش بتونن خودشونو کمی جمع و جور کنن و دستشون جلوی کسی دراز نباشه. اضافه مالش کجا بود که بده آقا براش بخوره؟
مراسم شب هفت آبرومندانه بود٬ ولی هنوز در کف صحبت های مداحی ام که مدعوین رو به صرف میوه های روی میز دعوت می کرد٬ با این عنوان که ثوابش به روح اون مرحوم می رسه. ما که عقلمون جواب نداد. نفهمیدیم میوه خوردن کجاش ثواب داره. ولی از اونجا که ما مردم خیری داریم ظرف چند دقیقه تمامی ثوابها به روح اون مرحوم ارسال شد. من موندم و یه دنیا سوال بی جواب و بچه ای که در این بین زورم تنها به او رسید که با ولع تمام سیبی رو گاز می زد تا شاید مثل بقیه منشا خیری برای از دست داده اش باشه. نمی دونم چرا یکهو تمام خشم فروخوردم رو سر اون بدبخت فریاد زدم که ای ابله! می خوای خیر برسونی یا شر؟ سیب می خوری؟ مگه یادت نیست که آدم و حوا رو سر همین سیب چرونی با تیپا از بهشت انداختن بیرون؟ با این کارت بلیط جهنم عمو اسکندرت اوکی شد!
بچه بخت برگشته که تازه فهمیده بود چه غلطی کرده با لپهای آویزون و سیب قورت نداده دوید سمت باباش که شاید بتونه یه جوری اشتباهشو جبران کنه. حالا هر چی باباش میگه اشکالی نداره٬ پسره زیر بار نمیره و زیرچشمی منو می پاد تا جواز سیب خوریشو براش صادر کنم. نمی دونم چرا اینقدر سنگدل شده بودم ولی این کارو نکردم. تا اینا باشن میوه خوریشونو به حساب ثواب رسونی نذارن.

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در یکشنبه 25 بهمن1388  |
 Historias De Aventuras
اگر از علاقمندان بازی های Adventure هستید٬ اگر با تمدن سازی و شیوه های نوین آن آشنایی دارید٬ هرگز از امتحانش پشیمان نخواهید شد. این بازی یک Cyberspace به پهنای کائنات در اختیارتان قرار می دهد که در آن تمامی تصاویر از کیفیت خارق العاده ای برخوردارند. می توانید از انواع و اقسام تدابیر اندیشیده شده در آن لذت ببرید. می توانید فکر کنید٬ تلاش کنید و از طرق مختلف راه خود را برای رسیدن به اهدافتان هموار تر سازید. حتی می توانید رای دهید و برای تمدنتان پیشوا انتخاب کنید.
از جاذبه های این بازی می توان به Demo های ساخته شده در آن اشاره کرد. هرچند که اکنون تنها نسخه Beta و آزمایشی آن در بازار ها و خیابان ها موجود است و به نظر Bug هایی در برنامه وجود دارد ولی در حقیقت همه اینها جزئی از خود بازیست. مثلا در هنگام انتخابات رای شما هر چه که باشد در نتیجه نهایی تاثیری نخواهد داشت و اگر به Demo ی از پیش آماده شده آن اعتراضی داشته باشید در جلوی شما Menu یی قرار خواهد گرفت که می توانید از بین گزینه های خس و خاشاک٬ بزغاله یا گوساله٬ Style خود را انتخاب کنید تا بدین وسیله خروج شما از روند اولیه بازی رقم بخورد. در ادامه٬ تمدن نوپای شما با ادواتی چون باتوم و اشک آور و دیگر مصادیق خودباوری بارور تر می شود. در قسمت های دیگر هم تمهیداتی برای لذت بردن هرچه بیشتر شما در نظر گرفته شده که مجهز به انواع آلات و ادوات سـ ـکسی از قبیل باتوم٬ زنجیر و شیشه نوشابه و البته دیگر اقسام طبیعی تر آن می باشد. در اینجا علاقمندان می توانند تمامی فانتزی های خود را یکباره تجربه نمایند و لازم به ذکر است که این جاها تنها نقاط تعبیه شده در بازی هستند که سـ ـکس در آنها مجاز٬ مباح و البته بسیار توصیه شده می باشد.
از دیگر نقاط قوت این بازی٬ بهره گرفتن از قوانین نسبیت فیزیکی در آن است و به اشتباه ممکن است در مورد دوستانی که بطور کل از بازی خارج می شوند چنین تصور شود که توسط کسانی با لباس شخصی یا لباس فرم از دور خارج شده اند. حال آنکه چنین نیست و در حقیقت این خود بازیگران هستند که با کوباندن خود به دست و پای عناصر خدوم این تمدن برجسته از روی پل ها به پایین پرتاب می شوند یا چرخ های ماشین های در حال عبور را به روی خود می کشند.
خیابان ها Playstation های مورد استفاده هستند. این بازی در مقایسه با دیگر بازی ها بسیار طبیعی تر و خوش ساخت تر است. چنانچه ضربه ای به خود وارد کرده یا به گلوله ای برخورد نمایید آنرا با تمام وجود احساس می کنید. جاری شدن خون را به وضوح می بینید. هرچند که در واقع سلاحی در کار نیست و شما دچار نوعی توهم مرگ و میر می باشید.
چنانچه مایل هستید که به صورت دسته جمعی اقدام به این بازی زیبا و پر هیجان نمایید لازم است به نکات زیر به دقت توجه فرمایید:
- مسالمت جو باشید٬ حتی اگر تمامی راه ها بر روی شما بسته باشند. چنانچه در جای بسته ای گیر افتادید٬ آنقدر سر و بدن خود را به باتوم ها بکوبید تا Game Over شوید.
- زمانی که بازی را آغاز کردید دیگر راه فراری ندارید. این بازی ۲۴ ساعته ادامه دارد٬ حتی زمانی که در خواب ناز هستید ممکن است وارد قسمت های سـ ـکسی آن شده و تازه یادتان بیفتد که زمین صاف بوده و تا به حال چقدر احمقانه فکر می کردید.
- نسخه زیرزمینی این بازی به طور رایگان در اختیار علاقمندان قرار داده می شود ولی برای خروج از آن باید هزینه های هنگفتی پرداخت کنید. در ابتدا با یک اسپرم اهدایی به Cyberspace برنامه Invite می شوید. چنانچه خوب بازی کنید یا Game Over می شوید و یا پیروز.
- مراقب خود باشید. قوانین نسبیت کمی دردناکند...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه 15 دی1388  |
 Caos En Todas Partes

کم مصیبت دارم واسه خودم٬ خونه هم که میام باید یه مشت خزعبل تحویل بگیرم! نمی دونم از کی تا حالا سر گرفتن چاه توالت هم باید سین جیم پس داد! پدر من٬ نکن این کارا رو! نشستی رو مبل روزنامه بدست زیرچشمی آدمو می پای که چی؟ چاه توالت گرفته که گرفته! دنبال مقصر می گردی؟! از کی تا حالا مردم باید قطر انشونو تنظیم کنن تا تو گلوی جناب توالت گیر نکنه؟ پدر من٬ کـ ـون مردم که استاندارد نداره! تو باید توالتت رو استاندارد می ساختی که گاه و بی گاه هر چی داشته رو بالا نیاره! حالا خوبه من بدبخت اونقدر کم خورم که به پیشآب و پسآب نمی رسه. گرفتی کولیس آوردی چیو اندازه بگیری آخه؟ که ببینی این ان کلفت از کدوم کـ ـون گشاد در اومده؟! نکن پدر من٬ نکن! گیرم که فهمیدی کار کی بوده٬ آخرش چی؟ می خوای در توالت تابلوی ریدن ممنوع بزنی یا برای ریننده کالیبر مجاز تعیین کنی؟؟ کل کشور رو ان ورداشته تو گیر دادی به این چهار تیکه؟
برو یکی رو بیار این مصیبتو درستش کنه٬ دست از سر ما هم بردار! می گیرم خودمو حلق آویز می کنما! اونوقت مجبور میشی تو این سرما بری دنبال کارای کفن و دفن. این دیگه مثل توالت سلطنتیت نیست که هی امروز و فردا کنی واسه رفع و از سر واکردن.

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه 19 آذر1388  |
 Besos Y Abrazos

می دانم که نمی شود تو را دید! از این لن ترانی ها بسیار شنیده ام. کتابت هم که تو را مذکر می خواند. باشد٬ می دانم. اصلا شاید به همین دلیل هنوز هم کمی دوستت دارم! اما خودمانیم٬ بالاخره نفهمیدم که تو خدای یکتای منی یا چندان هم که وانمود می کنی دست تنها نیستی! آخر به تناوب در همان کتابت مفرد و جمع آمده ای. باشد٬ می دانم. حتما نمی خواهی از ناموست کسی چیزی بداند و در پستوی خانه نهانش کرده ای تا اقتدار مردگرایانه ات نمایانتر شود! گفته ای که زیبایی و زیبایی را دوست داری...
آه ای خدای سـ ـکسی من! پس هر بار که چیز خوبی خلق می شود٬ زمانیست که سـ ـکس خوبی را پشت سر گذاشته ای. و هر بار که چیزی ویران می شود٬ هنگام کشمکش های روزمره تان است. باشد! من که به روابط خصوصی ات کاری ندارم٬ فقط می خواهم از خودم بیشتر بدانم. که کیستم و کجایم. آخر نمی شود که تو را دید! آری٬ از این لن ترانی ها بسیار شنیده ام.
شاید در گوشه ای ما را ساخته ای و به حال خود رها کرده ای تا به دنبال کارهای مهمتری بروی. نمی دانم٬ شاید هم در درونت جای داریم. چون سلولهایی که ذات ملوکانه ات را تشکیل می دهند و برای بقا به هم وابسته مان کرده است. اینگونه نمی شود تو را دید و از رگ گردن هم به ما نزدیکتر می شوی!
می بینی؟ به همین سادگی! گفته بودی که برای شناختنت باید خودم را بهتر بشناسم. حالا می شناسم. هر دو را! دیگر لازم نیست خودم را تکه و پاره کنم. هر کس و هر چیز٬ ذره ای از کس و چیز بزرگتریست و این داستان ذرات تو تا بینهایت ادامه دارد.
فقط می ماند جایی که هستم! یله و رها! جای خوبی نیست. این را می دانم. من یک سلول واپس زده ام که لابلای میلیونها سلول دیگر در تلاشی مذبوحانه دست و پا می زنم. که تو باشی و خدایی ات را بکنی. که هرگاه تاریخ مصرفم تمام شد بمیرم و سلول جدیدی جایم را بگیرد. چه اشکالی دارد؟ تو خدایی! تو خدای سـ ـکسی منی! هر چه تو بخواهی همان می شود. فقط بگو سـ ـکس این روزهایت چگونه است؟ راضی ات می کند؟ امیدوارم که خوب باشد٬ چونکه اینجا شرایط خوب نیست. اینجا هر چند وقت یکبار سلولهای سرطانی به ما حمله می کنند. یک توده اند. یک توده کوچک که اگر مراقب خودت نباشی بدنت را پر می کنند.
صدایم را می شنوی؟ می دانی کجا را می گویم؟ اینجا! همینجا! من یک سلول سبزرنگم. می دانی که قرار است تا چند روز دیگر دوباره حمله کنند؟ مراقبم هستی؟ بگو. بگو بدانم. سـ ـکس این روزهایت چگونه است؟ راضی ات می کند؟

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه 10 آذر1388  |
 Confiar En Alguien

از آنجا که همیشه باید ذهن من درگیر چیزهای بسیاری باشد و به محض فارغ شدن از بعضی توسط بعضی دیگر جایگزین شود٬ چندی پیش هم اتفاق تازه ای مرا تا حدی دچار سردرگمی و نگرانی کرد٬ که البته در نهایت ختم به خیر و تبدیل به احسن شد!
ماجرا هم از این قرار بود که در یک شب دل انگیز و ربانی تشکیلات بنده بطور خودسرانه و بدون اطلاع قبلی اینجانب تصمیم گرفتند که به جای ادرار٬ خون گریه کنند. اصولا دیدن خون مرا تا حد زیادی پریشان می کند٬ خصوصا که در جای نامناسبی هم خودنمایی کند. می دانستم اگر جلویش را بگیرم همانجا لخته می شود و واویلا! و اگر هم به آمدنش ادامه دهد از ترس قبض روح خواهم شد. بالاخره تصمیم گرفتم چشمانم را ببندم و بگذارم هر چه سریعتر گورش را از وجودم گم کند.
خوشبختانه زود بند آمد! سریع خودم را جمع و جور کردم و از برادرم خواستم تا مرا به نزدیکترین درمانگاه برساند. چند دقیقه ای رسیدیم. کسی قبل ما منتظر نبود و منشی پس از ثبت دفتری مرا به اتاق دکتر راهنمایی کرد.
باورکردنی نبود! کسی که قرار بود مرا معاینه کند جوانی بود که بیش از ۲۷ سال سن نداشت! به غایت زیبا و خوش اندام با چهره ای ظریف ولی مردانه. پشت میزش نشسته بود و با ورود من به نرمی لبخند زد. خواست که جلوتر بیایم و بنشینم. راستش از اینکه موش آزمایشگاهی پزشکی تازه بالغ (!) شده بودم احساس خوبی نداشتم. سلام کردم و نشستم و در جواب سوالش ماجرا را به اختصار تعریف کردم.
پرسید آیا اخیرا با کسی رابطه مشکوکی داشته ام یا خیر٬ که با جواب منفی من روبرو شد. بعد دستش را روی کلیه هایم گذاشت و کمی فشار داد و پرسید آیا درد دارم یا نه٬ که نداشتم. بعد خواست شلوار و شرتم را کامل درآورم تا ببیند اوضاع از چه قرار است٬ اما نکردم.
اصلا نمی دانم چه دلیلی دارد کسی در یک ملاقات ساده (!) آنهم ظرف دو دقیقه هم در مورد روابط خصوصی ام بپرسد و هم به بهانه کلیه ها پشتم را لمس کند و حالا هم بخواهد که برایش لخت شوم! دکتر است که باشد! من هم مهندسم!!
توضیح داد که ما مردیم و این هیچ اشکالی ندارد و نباید خجالت بکشم. خب من اصلا آدم خجالتی ای نیستم٬ فقط به همین سادگی ها برای کسی لخت نمی شوم! به او گفتم که بچه نیستم و با این حرفها گول نمی خورم! اصلا حالا که معتقد است اشکالی ندارد و خجالتی هم نباید در کار باشد٬ چرا خودش این کار را نمی کند؟!
دکتر بیچاره در بد مخمصه ای گیر کرده بود. از طرفی انگار اولین بیمارش بودم و نمی خواست به سادگی من را از دست بدهد و از طرفی دیگر آمادگی مواجهه با این درخواست را نداشت! سرخ شده بود. خجالت می کشید و سرش پایین بود. بالاخره تسلیم شد. شلوارش را درآورد. اشاره کردم که آن یکی را هم درآورد. با دودلی آن را هم درآورد. حالا نوبت بنده بود که این امر با سرعت هر چه تمامتر انجام گرفت. با نگاهی متعجب دستکشش را دست کرد و همینکه خواست معاینه را شروع کند با عقب نشینی من مواجه شد! گفت که دیگر چیست؟ می خواهی یک دستکش هم به تو بدهم؟!
خنده ام گرفته بود. گفتم که می تواند شلوارش را بالا بکشد و با خیال راحت کارش را بکند. هرچند که نگران بودم مبادا در حین معاینه علاوه بر مشکلم٬ چیزهای دیگری را هم با آن کشف کند! خوشبختانه زیاد طول نکشید و در نهایت برایم آزمایش کشت ادرار نوشت و گفت که هیچ مشکلی ندارم و همه چیزم عالیست. گفتم می دانم که همه چیزم عالیست و از تاییدش تشکر بسیار کردم! دوباره سرخ شد و گفت که منظوری ندارد. بعد با خنده پرسید که آیا واقعا از اینکه معاینه ام کرده خجالت کشیده ام؟ گفتم که نه! و اگر هم آن کار را با او کردم فقط به خاطر این بوده که بدانم چقدر به حرف هایی که می زند معتقد است و برای اعتمادسازی گام های سازنده برمی دارد...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه 26 آبان1388  |
 El Cuerpo De Ti
تو چون بهاری و من پاییز٬
که بینمان سرد و گرم افراط می کنند بسیار!
تن تو میزبان خوش اشتهایی من است٬ هرچند
بینمان فاصله بسیار است٬ بسیار...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در چهارشنبه 20 آبان1388  |
 Sala De Los Recuerdos

پشت در را انداخته ام! طاق باز روی تختم دراز کشیده ام و فکر می کنم به تمام چیزهایی که باید فراموششان کنم. انگار زندگی ام پر از تکرار است و همیشه در یک مدار خاص می گردد. حول سیاره ای سرد و ناشناخته٬ که هر چه بیشتر می گردد جاذبه اش کمتر می شود و بطور فرساینده ای از آن دور می شوم. تکراری کند و دردناک!
به اتاقم می اندیشم که هستی ام را در آن انباشته ام و کمدی که با باز کردنش انبوه خاطرات کاغذی ام به بیرون سرازیر می شود. به دیواری که رنگ تازه اش٬ یادگاری های بسیاری را در خود مدفون کرده. و آیینه ای که بیش از هر چیز٬ تصویر دو نفره مان را با خود به همراه دارد.
زمان را قاب گرفته ام در این اتاق! به پاییز می اندیشم. به فصلی که عشق رنگ رنگمان را با طیف های بسیار خود به پنجره نزدیک ساخته و آرام آرام روی زمین پخش می کند. به اتاقی که اینورش یکپارچه نور است و پشت آن تاریکی موج می زند...
خاطراتم رنگینند و من از رنگ ها هراسان! از عشق گریزان! رنگ مرا از حقیقت دور می کند. ویرانم می کند. و من سراسر رنگم!
زیر فرش گمشده ای دارم. زیر بالش هم. داخل کشو. پشت پرده. کسی چه می داند! شاید چیزی هم آن کنج باشد که فراموشش کرده ام. بوی خاصی دارد. بوی طراوت و شادابی. بوی جوانی. بوی دست های حایل به آن و چهره های درهم کشیده از شهوت. شاید هم چیزی نباشد...
چراغ اتاق مدام روشن و خاموش می شود. نور آن ضعیف تر شده. احساس می کنم تخت در فضا شناور است. لذتی در وجودم رخنه می کند. نمی دانم چیست ولی توان حرکت را از من گرفته است.
تمام شد! همان است! همان که باید فراموشش کنم. زندگی ام از مدار خارج می شود. دیگر تکراری نخواهد بود. همه جا تاریک است...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه 27 مهر1388  |
 Los Ojos Verdes

شب همه جا را پر کرده. سایه ها در تاریکی گم شده اند. کمی آنطرف تر پسرکی تنها در کنج پارک روی نیمکتی سرد نشسته است. نزدیک تر می روم. سرش پایین است. آرام می نشینم و خیره می شوم به نور ضعیفی که از تنها چراغ پارک سوسو می زند. کم کم شعاع های نور در هم می شکنند. پسرک اجازه خودنمایی را از لحظه ها می گیرد. تمام قد روبرویم ایستاده است. فریبنده چون مکر. پر کشش چون گناه. چشمانی سبز دارد. پوستی برنزه و موهایی کوتاه و مجعد. می لرزم. ذوب می شوم. پرتره ای به غایت زیبا که سکوت پر هیاهویش را معصومانه فریاد می زند. نمی توانم. بر می گردم. صدای ساز دهنی اش را می شنوم. مسخ شده ام. باز می گردم. توان دیدنش را ندارم. نشانم می دهد. آرام و عمیق فرو می روم. در عمق چشمانش که جاده ایست کشدار و طولانی. و دو دلداده که همسفر آن راه پر خطر و خاموشند. کودکی در راه است. انگار که حاصل عشقی نامشروع باشد. سرانجام می آید. خانواده می رود. و سبدی که در بین راه رها می شود در دستان پیرزنی تنها جای می گیرد. کودک بزرگ می شود. می بالد. به مدرسه می رود. پیرزن سالخورده تر از آن است که همپای کودک پیش رود. می میرد. صدای ساز سوزناک تر می شود و نگاه های ترسان او در پی آرامشی دست نایافتنی دودو زنان به پاییز می رسند. کودک خسته است. تنهاست. دلگیر و رنجور از سرنوشت محتومش می بارد. به ناگاه آسمان می گیرد. برق می زند. می غرد. چشمان او تار شده اند. پر از مه. پر از تردید و ابهام از آینده شومی که می بلعد همه چیزش را. گرسنگی جسمش را به سفره گرگان کشانده است. می بویندش با ولع. می درندش. آخر چه کسی از این سحر به آسانی می گذرد؟ گریز هایی که همه به سوی اوست. و اینک پسرک با چشمانی هراسان به من می نگرد. چشمانی که جاده را در خود گم کرده و در تصویری از من ثابت مانده اند. ملتهبم. زرد و پریشان از هوس. در نگاهش فرو می غلتم. می لغزم. در چه نمی دانم! می لغزم فقط. می کاوم از درونش گمشده ای را. چیزی نمی یابم. باز می کاوم. چیزی نمی یابم. ساز دهنی اش بر زمین افتاده است. بر می دارم که باز گردانم. رفته است. رفته است و دیگر نیست. از خواب می پرم. در پی او. ساز به دست!

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در دوشنبه 30 شهریور1388  |
 El Hombre Arco Iris

"آن" بودن یعنی
جستن از شاخ درخت
پرسه در باد صبا
بازی با هر گنجشک
...
"آن" بودن یعنی
خانه در یک دل سرد
دوری از فاصله ها
گرم کردن با عشق
...
"آن" بودن یعنی
در تفاوت زیستن
خنده بر تیغ و درفش
یعنی معنی داشتن
...
"آن" بودن یعنی
آنکه را که "آن" نیست
در برش رقصیدن
شوخی با تعریف ها
از نو معنی ساختن
...
"آن" بودن یعنی
قصه های هفت رنگ
طعم خوب طعم ها
حس زیبا داشتن
...
"آن" بودن یعنی
تا جهنم رفتن
چشم غم را بستن
غصه را سوزاندن
...
"آن" بودن یعنی؟

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در سه شنبه 17 شهریور1388  |
 Te Quiero

نزدیکای غروب که میشه رنگ شهر هم باش عوض میشه. وقتی دارم بر می گردم خونه انگار نگاه ها هم یه جور دیگست. اینجور وقتا سعی می کنم زیاد به ذهنم مجال خیال پردازی ندم و بذارم وقایع همون جوری که هستن اتفاق بیفتن ولی...
دیشب که داشتم از پل هوایی میومدم پایین تا سوار کرایه های سر شهرکمون بشم متوجه شدم که یه جوون حدودا بیست و دو سه ساله داره مسیرشو به سمت من کج می کنه. اولش فکر کردم راهشو گم کرده و می خواد آدرس بپرسه٬ بعد که رسید دیدم داره به جیب شلوارم نگاه می کنه و کمی با خجالت سعی داره یه چیزی بگه. ناخودآگاه موبایلمو از تو جیبم در آوردم و به سمتش گرفتم. تا حالا چند بار برام پیش اومده بود که کسی جایی گیر کرده باشه و بخواد با یکی تماس بگیره٬ ولی دیدم همچنان نگاهش به جیبمه و بعد چند ثانیه لبخند به لب پرسید: "آتیش داری؟"
من که هنوز تو شوک رفتار عجیب این بابا بودم گفتم: "واسه آتیش اینقده خجالت می کشی؟! نه داداش٬ من سیگاری نیستم. آتیشم ندارم."
دیدم این بار نیشش تا ناکجا آباد باز شد و با لحن جدی تری گفت: "ولی به نظر میاد داشته باشی. می خوای خودم برات درش بیارم؟"
وای که چقدر احمقم من. "داداش بی خیال! از اون آتیشا که خودتم داری! من خیلی خستم٬ اصلا حوصله این بی مزه بازیا رو ندارم..."
اینجا بود که کمی ابروهاشو در هم کشید و دولا شد که مثلا چیزی رو از رو زمین برداره. جل الخالق! انگار چیزی اون زیر پاش نبود و با این تردستی دو تا چیز گرد و قلمبه هم از تو شلوارش تالاپی افتاد بیرون.
دیگه کم کم داشت ترس برم می داشت. این موقع شب تو این خیابون شلوغ نمی دونم چرا هیشکی حواسش به ما نبود. گفت: "چیه؟ از ته ریشم خوشت نمیاد یا از طرز لباس پوشیدنم؟"
راستش هم از ته ریشش خوشم اومده بود هم از طرز لباس پوشیدنش٬ و حتی از اون اخم آدمکشش که جذابیت چهرشو صد چندان کرده بود. ولی شاید ترجیح می دادم تی شرتش بجای اینکه اینوری می رفت بالا که باسن مبارکو به نمایش بذاره٬ اونوری می رفت بالا که ناف مبارکترش بیفته بیرون. خب چه میشه کرد؟ همه که فتیش خط باسن ندارن! حتی بیشتر ترجیح می دادم که کمی هم مذهبی باشه! از شما چه پنهون٬ مذهبی های این تیپی که هنوز خودشونم نشناختن (از اونا که چهره های معصومی دارن و خیلی هم مودبنا)٬ بدجوری فتیش ناکن! حداقل واسه من که تلاش برای تغییر ماهیت دیگرون یا نشون دادن بعد دیگه و پنهونشونو خیلی دوست دارم. نه اینکه همدست شیطون باشم یا باش ائتلافی کرده باشما. نه! من کاملا مستقل عمل می کنم و هر گونه وابستگی به حزب و جبهه خاصی رو به شدت تکذیب می کنم. فقط بدم نمیاد رو کسایی کار کنم که بعد سـ ـکسی وجودشون رو خصوصی و نامکشوف نگه داشتن. از این پروژه ها یه چند تایی تو دست و بالم هست ولی خب٬ ایشون جزو این دسته نبودن. هرچند که با تی شرت رنگ جیغشون کم کم داشتن دین و مذهب بنده رو شخم می زدن. بگذریم...
اون که همچنان داشت نگاه می کرد تا شاید جوابشو اونجوری که دلش می خواست بش بدم٬ با نگاه سرد و بعد لبخند من مواجه شد! راستش نمی دونستم چی باید بگم.
"نه! می دونی؟ همه چیت خیلی هم خوبه. فقط زیادی نگاه می کنی. منظوری داری؟ فتیش متیش که نداری؟"
یه مدتی بر و بر نگام کرد و بعد پقی زد زیر خنده. "نمی دونم٬ حالا شایدم داشته باشم! فرقی می کنه مگه؟"
می خواستم بش بگم آره. فقط بگو چیه تا ازش محرومت کنم. دوست دارم ببینم که چطور داری واسه بدست آوردنش خودتو می کشی تا فقط حرصشو برات باقی بذارم. "آره! فرقش اینه که من به فتیش دارا آتیش نمی دم."
خیلی سخت بود دک کردنش. از اون سخت تر خودم بودم که نمی تونستم با دک کردنش کنار بیام. ولی خب! من یه آدم خجالتی ام. این فتیش های بنده هم خیلی درونی و پنهونیه. بهتره همچنان درونی و نامکشوف هم باقی بمونه.
ولی یادتون باشه! روح من سرکش تر از این حرفاست. شاید تو این دنیا همه چی به خیر و خوبی بگذره٬ ولی اگه تو اون دنیا با من محشور شدین بدونین این روح از اون روحا نیست که صاف صاف برا خودتون پرواز کنین و هیچ اتفاقی هم واستون نیفته ها...

 

|+| نوشته شده توسط کاوه در یکشنبه 15 شهریور1388  |
 
 
بالا